سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت یازدهم )

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت یازدهم ) ... شازده عزیز امروز بعد از یک روز غیبت به مدرسه رفتم، این یک روز برایم مثل یک سال گذشت.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب یازدهم

شازده عزیز

امروز بعد از یک روز غیبت به مدرسه رفتم، این یک روز برایم مثل یک سال گذشت…

فرخ را دیدم خیلی خوشحال بود،

مدام لبخند می زد و نگاهم می کرد.

یعنی او هم مرا دوست دارد؟

یا اینکه فقط دلش برایم می سوزد که اینطور نگاهش می کنم؟

می خواهم موضوع را به ژانت بگویم.

شاید او بتواند کمکم کند.

برای رسیدن به فرخ هر کاری می کنم… باورتان می شود؟

این منم، پریچهر سر به هوا که حالا چشم به راه یک لبخند و حرف از طرف یک جوانک است.

گاهی فکر می کنم حالا آمدیم و او هم از من خوشش آمد با آقا بزرگ چه کنم؟

خیلی دلم گرفته است، می ترسم، از مخالفت های بی دلیل آقا بزرگ واهمه دارم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا