ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

چرخ روزگار /مجموعه داستان های شیوانا

داستان چرخ روزگار از شیوانا

داستان چرخ روزگار از شیوانا

 

در دهکده مرد خسیسی زندگی می کرد و یک کارگاه نجاری بزرگ، با امکانات بسیار خوبی داشت و کارهای متنوعی می ساخت و به شهرهای دور و نزدیک می فرستاد. در کارگاه او کارگران زیادی کار می کردند. در میان آنها پیرمردی بود که هفتاد سال سن داشت و بسیار ماهر و با تجربه بود، ولی حقوقش خیلی کم بود.

پیرمرد از حقوقش ناراضی بود ولی چون توان کار کردن در جایی دیگر را نداشت و به شغلش هم خیلی وابسته بود، مجبور بود تحمل کند و با حقوق کمی که می گرفت خیلی سخت زندگی می کرد و گهگاهی به روزگار و زمانه شکایت و نفرین می کرد و از خالق کائنات می خواست زمانه را دگرگون کند.

یک روز شیوانا با چند نفر از شاگردانش برای خرید میز و نیمکت به کارگاه نجاری مرد خسیس رفتند. مرد از دیدن شیوانا بسیار خوشحال شد و او را پیش همان پیرمرد ماهر برد و هنر منحصر به فرد پیرمرد را به آنان نشان داد. تمام وسایل چوبی که پیرمرد ساخته بود بسیار زیبا و خاص بودند و شیوانا و شاگردانش محو هنر پیرمرد شده بودند.

مادامی که شیوانا و شاگردانش میزها و نیمکت ها را نگاه می کردند، پیرمرد ساکت ایستاده بود و شیوانا احساس کرد که او غمگین و پریشان احوال است. از صاحب کارگاه پرسید: چرا این مرد افسرده و ساکت است؟ آیا در طی این سالها که برای تو کار کرده است از کسی یا چیزی شکایت کرده یا ناراضی بوده است؟ او حال پریشانی دارد و گویی که سالهاست بار سنگینی را به دوش می کشد.

مرد خسیس سرش را تکان داد و گفت: او پیرمرد نجیبی است که تا به حال یک بار هم شکایت نکرده است، فقط گهگاهی به روزگار بد و بیراه می گوید و از چرخ روزگار می خواهد تا راهی مقابلش بگشاید و وضعیت زندگی اش سر و سامان بگیرد. من بارها این جملات را از او شنیده ام و البته خودتان می دانید که این جملات بر زبان همه مردمان این دیار جاری است و مساله مهمی نیست. من هم هیچوقت حرف هایش را جدی نگرفتم، با وجود اینکه بارها شاهد حرف هایش بوده ام ولی می دانم که این حرف ها گهگاهی بر زبان همه جاری می شود.

شیوانا با ناراحتی به مرد گفت: و تو در تمام این سال ها از او نپرسیدی که دردت چیست؟ کمی فکر نکردی که شاید منظور او از “زمانه” خود تو باشی؟ تویی که از نجابت و سکوت او سو استفاده کردی و حقی را که شایسته کار و هنر دستان اوست، به طور کامل به او پرداخت نمی کنی؟

مرد سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به استاد کرد. شاید ذره ای پشیمانی در چشمانش دیده می شد ولی گاهی پشیمانی روزهای رفته را بر نمی گرداند، گاهی خطا های ما بستر نا مناسبی می شود که تا آینده هایی دور ما را به بیراهه ای می برد که جبران آن بسیار سخت است. روزهای عمرِ پیرمرد در کارگاه نجاری به سختی گذشته و بهره ای که می بایست از هنرمندی اش ببرد، نصیبش نشده و آن طور که دلش می خواسته زندگی نکرده است.

پیرمرد گوشه ای ایستاده بود و فقط به میز و نیمکت ها خیره شده بود و شیوانا خوب می دانست که تمام عمرِ بر باد رفته و روزهای از دست رفته اش را در لابلای میز و نیمکت هایی می بیند که هر روز با دستانی تاول زده تا غروب می ساخته و به بهترین شکل به صاحب نجاری تحویل می داده و او در کمال بی رحمی، پیرمرد را به خانه سرد و خالی اش بدرقه می کرده است.

لحظاتی در سکوت گذشت. شیوانا نگاهی به پیرمرد انداخت و به طرف او رفت. دستان سردش را در دست گرفت و گفت: از فردا بیا و در مدرسه برای خودت اتاقکی بساز و همانجا مشغول کار شو و همه در آمدت هم برای خودت بردار.

دوست من! من همان “چرخ روزگارم” که این فرصت را در اختیار تو قرار می دهم تا خودت را از این اوضاع برهانی و به گونه ای زندگی کنی که دلت می خواهد. چرخ روزگار همیشه هم بد نمی چرخد، گاهی تو را بالا می برد و گاهی پایین. این تو هستی که باید تصمیم بگیری که چه کنی؟! باید جایگاه های نامطمئن را ترک کنیم و بستر مناسبی برای آرامش لحظه های زندگی مان بگسترانیم. یک غفلت، یک عمر را نابود می کند و یک فرصت، آینده ای را درخشان می نماید.

پیرمرد با شیوانا کارگاه نجاری را ترک کردند و مرد خسیس تنها ماند تا به گذشته بیندیشد.

بیندیشد که آیا می تواند آب رفته ز جوی را بازگرداند؟!

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

مجله اینترنتی تحلیلک 

نوشته های مرتبط

تقدیر چنین بود که من بی تو بمانم / مجموعه داستان های شیوانا

زهرا فخرایی

«یک قصه کوچک» از فرانتس کافکا

محمد زکی زاده

به بهانه بزرگداشت شاعر شیرین سخن حکیم نظامی گنجوی

زهرا فخرایی

دیدگاه خود را ثبت کنید