پنج‌شنبه/ 1 مهر / 1400

غزل 22 حافظ (چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست) به همراه شرح

شرح غزل 22 حافظ / چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

بیشتر بخوانید: زندگینامه حافظ شیرازی شاعر و حکیم قرن هشتم

شرح غزل 22 حافظ / چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

شرح غزل 22 حافظ (غزل چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست)

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

وقتی سخن عارفان و عاشقان را می شنوی مگو که نادرست است. عزیز من اشتباه تو در این است که سخن شناس نیستی و در شناخت حقیقت به خطا رفته ای.

دکتر دینانی می گوید:
«حافظ می گوید: شما سخن را نمی شناسید. باید برویم سخن شناسی بیاموزیم و البته سخن شناسی کار آسانی نیست. سخن ساحت و ساحت های بی پایان دارد. سخن در یک ساحت واقع نمی شود بلکه ساحت اندر ساحت و پرده اندر پرده است و عمق اندر عمق و باطن اندر باطن. اگر کسی در یک سطح از سخن باقی بماند، سخن شناس نخواهد بود.»

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

به نعمت های این جهانی و آن جهانی اعتنایی ندارم و رنگ تعلق نمی پذیرم. شگفتا از این شور و فتنه هایی که در سر ما نهفته است.

دنیی و عقبی: جهان مادی و آخرت

سر فرود آمدن: کنایه از تسلیم شدن

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

در وجود من آزرده دل و غم دیده نمی دانم کیست که من خاموشم و او پیوسته در خروش و فریاد است.

دکتر دینانی می گوید:
«حافظ در این غزل سخن را از سخن شروع کرده است. او اکنون به اینجا رسیده است که معنای سخن را بیان کند. مفصود حافظ این است که سخن تنها لفظ نیست. طبق بیان حافظ انسان حتی وقتی خاموش است، در سخن است. اصولا انسان هیچ وقت ساکت نمی شود بلکه همیشه در حال حرف زدن است، حتی اگر سخن خودش را به لفظ درنیاورد. انسان بالذات متکلم است حتی اگر در حال خواب یا سکوت باشد. این موضوع از صفات خداوند است. خداوند متکلم است. سکوت از صفات خداوند نیست و ما درباره خداوند، اسمی مانند صامت یا ساکت نداریم، ولی متکلم داریم. انسان هم هیچ وقت ساکت نیست.»

بیشتر بخوانید: حافظ شیرازی شاعری بی همتا

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

راز پوشیده دلم آشکار شد و یا دل زمزمه و آهنگ خود را از یاد برد. هان ای مطرب کجایی؟ بیا و آواز بخوان که از آهنگ و آواز تو است که کار ما سامان می یابد.

دل از پرده بیرون شدن: ایهام دارد: 1.دل از حجاب و پرده بیرون آمدن، راز دل آشکار شدن 2.دل از نغمه و آهنگ خارج شدن

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

حافظ رندانه آنچه که در بیت دوم گفته بود را نقض می کند و می گوید: هرگز به کار جهان توجهی نداشتم و وابسته آن نبودم. این جمال دلربا و زیبای تو بود که این گونه دنیا را در پیش چشمم خوش و خوب جلوه داد و آراست.

کار جهان: امور دنیا

التفات: توجه

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

خیالات فراوانی که در سر داشتم سبب شد که سراسر شب نخوابم. شب های زیادی است که بر اثر ننوشیدن می خمار هستم. شراب خانه کجاست تا با نوشیدن شراب این خمار طولانی را از سر بیرون کنم؟

خیال در دل پختن: آرزوهای دور و دراز در دل آوردن

بیشتر بخوانید: حافظ انسان شناس بزرگ؛ نوشته ای از دکتر دینانی

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از ریاکاری اهل صومعه چنان ملول و آزرده شدم و اشک خونین ریختم که صومعه با خون دلم آلوده شد و اگر مرا به خرابات ببرید و به باده بشویید حق با شماست.

حق به دست شماست: ایهام دارد: 1.حق با شماست 2.این تن من که در دست شماست و با شراب می شویید حق است.

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

از آن جهت مرا در دیر مغان و مجلس انس عاشقان گرامی می دارند که آتش جاوید عشق در دل من روشن است.

از آن جهت: به آن دلیل

دکتر دینانی می گوید:
«این بیت یکی از ابیات دقیقا مغانه حافظ است که اشاره اش کاملا به فرهنگ ایران باستانی است. دیر مغان آنگونه که پیداست خانه مغانه است و معبد زردشتیان. حافظ می گوید: در آنجا احترام بسیار زیادی به من می گذارند و عزیزم می دارند. علتش این است که آنجا آتشگاه است و در دل من آتشی نامیرا است. آتش خدا نیست اما مظهر خداست. آتش نور است و نور مظهر حق است. ما نباید خودمان را گرفتار حرف های باطل کنیم. بحث، بحث بت پرستی و آتش پرستی نیست. به گفته سهروردی: آتش خلیفه صغری در زمین است. آتش ور دارد و نور مظهر خداست و خداوند نور است و طبعا مظهرش که آتش باشد، نور است. حافظ می گوید: در دیر مغان به این جهت مرا بزرگ می دارند که همیشه آتشی در دل من شعله ور است. این آتشی است که هیچ وقت خاموش نمی شود.»

بیشتر بخوانید: بررسی رزق و روزی در اشعار حافظ شیرازی

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

چه نغمه و آهنگی بود که آن مطرب در پرده می نواخت که عمرم گذشت و هنوز آرزوی آن در دلم است. خواجه نظری نیز به آن نغمه عشق مطرب ازل دارد که هنوز یاد آن در دل و جانش است.

در پرده زدن: در قدیم پرده ای بود که در مجلس بزرگان می کشیدند و نوازندگان پشت آن می نشستند، می نواختند و می خواندند تا اهل مجلس به راحتی به رقص و پای کوبی بپردازند، مجلس رقص و آواز، پرده در این ترکیب به معنی سراپرده و حرم است.

دماغ: مغز، ضمیر

هوا: میل و آرزو

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

دیشب نغمه عشق تو در دل من طنین انداز شد و هنوز انعکاس آن در فضای سینه ام باقی است.

دیشب: مراد ابتدای خلقت و روز ازل است.

 

در این شرح غزل حافظ از کتاب های حافظ نامه، شاخ نبات حافظ و حافظ معنوی نیز استفاده شده است.

حافظ نامه؛ که به مفاهیم کلیدی ابیات دشوار حافظ توسط بهاء الدین خرمشاهی پرداخته شده است.

شاخ نبات حافظ؛ شرح غزل حافظ است که توسط دکتر محمدرضا برزگر خالقی نوشته شده است.

حافظ معنوی؛ غزلیات حافظ شیرازی به روایت دکتر دینانی است.

 

مجله اینترنتی تحلیلک

اسکرول به بالا