ادبیات

شب یلدا؛ شب عاشقان بی دل

یلدا

در را به روی یلدا بگشاییم

در برابرش بایستیم به رسم ادب و خوشامد بگوییم دختر سیاه موی بلند بالا را..

بر سفره دل بنشانیمش تا برایمان از شب عاشقی بگوید..

از شب بوسه گرم خدا بر صورت یخ زده زمین..

از راز شب زنده داری..

از منزلت دقایق طولانی …

شب فال…

شب سرخی دانه های انار…

 

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

 

صدای تیک تاک ساعت را می شنوی؟

زمان رفتن فرا رسیده است،

پاییز عازم سفر است، سفری دور و دراز..

تمامی رهگذران در کوچه باغ ها به بدرقه اش آمده اند،

بار و بنه اش را چنان بسته که گویی می داند دیگر مهلت ماندن نیست..

آخرین نگاهش را به تن عریان درختان می دوزد و دستی تکان می دهد و می رود..

آری پاییز تمام می شود،

بوی نم بارانش، پرسه زدن روی برگ هایش و عاشقی کردن در هوایش، همه و همه تمام می شود..

پاییز جان رفتنت به خیر …

 

شب یلدا مبارک …

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

شعر عریانی /به بهانه زادروز احمد شاملو

امیرپاکنژاد

داستان کوتاه پریچهر (قسمت پنجاه و هفتم)

ارغوان فاطمی

بلند آوازه مطرود؛ به او بگویید دنیا به شما احتیاج دارد

محمد زکی زاده

دیدگاه خود را ثبت کنید