سه‌شنبه/ 6 مهر / 1400

دسته بندی: قصه کودکانه

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی … روزی روزگاری مرغی در یک مزرعه زنگی می کرد که به خاطر پرهای قرمزش همه او را پر قرمزی صدا می کردند…

قصه های محرم برای کودکان

قصه های محرم برای کودکان

در این مطلب قصه های محرم برای کودکان را آورده ایم و شما می توانید با تعریف کردن این داستان ها برای کودکان آن ها را با وقایعی که در ماه محرم اتفاق افتاده است آشنا سازید.

قصه کودکانه سگ طمع کار

قصه های کودکانه / قصه سگ طمع کار

در روزگاران قدیم سگ طمع‌ کاری بود که همه چیز را برای خودش می‌خواست. یک روز که خیلی گرسنه بود و دنبال غذا می‌گشت در بین راه توله‌سگی را دید که استخوانی به دهان داشت و از آن نزدیکی‌ها می‌گذشت.

قصه کودکانه یک برج بلند

قصه های کودکانه / قصه یک برج بلند

قصه کودکانه یک برج بلند … رضا آخرین آجر خانه‌سازی را روی برجش گذاشت، کمی عقب رفت و خوب نگاهش کرد؛ دست به سینه ایستاد، صدا زد: «مامانی بیا برجم رو ببین.»

قصه کودکانه اژدها کوچولوی گرسنه

قصه های کودکانه / قصه اژدها کوچولوی گرسنه

قصه کودکانه اژدها کوچولوی گرسنه …در سرزمینی دور غاری بود که اژدها کوچولو در آن زندگی می‌کرد. یک روز که اژدها کوچولو کلی بازی کرده بود و حسابی خسته شده بود، از خستگی خوابش برد.

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی آموزنده برای کودکان

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی / یکی بود، یکی نبود. فسقلی هر روز صبح با موهای آشفته و در هم از خواب بیدار می‌شد. هر روز صبح هم شانه به او سلام می‌کرد و می‌گفت: «سلام فسقلی، بیا موهاتو شونه کنم». فسقلی اما هر بار می‌گفت: «نه، نمی‌خوام، حوصله ندارم» و به سرعت از اتاقش خارج می‌شد.

داستان خرگوش دانا و شیر

داستان خرگوش دانا و شیر

روزگاری در یک جنگل زیبا یک شیر عصبانی و بداخلاق زندگی می کرد، او پادشاه جنگل بود و حیوانات زیادی را برای اینکه غذای خود را تامین کند، کشته بود و به همین دلیل همه حیوانات از او وحشت داشتند.

قصه کودکانه شنل قرمزی

قصه کودکانه شنل قرمزی

روزي روزگاری دختر كوچكي در دهكده اي نزديك به جنگل زندگي مي كرد. دخترك هر موقع بيرون مي رفت يك شنل با كلاه قرمز به تن مي كرد، براي همين مردم دهكده او را شنل قرمزي صدا مي كردند.

قصه کودکانه چوپان دروغگو

قصه کودکانه چوپان دروغگو

روزی روزگاري پسرك چوپاني در روستایی زندگي مي كرد. پسر هر روز صبح خیلی زود گوسفندان مردم روستا را به تپه هاي سبز نزديك روستا مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی

قصه کودکانه مرغ پر قرمزی … روزی روزگاری مرغی در یک مزرعه زنگی می کرد که به خاطر پرهای قرمزش همه او را پر قرمزی صدا می کردند…

قصه های محرم برای کودکان

قصه های محرم برای کودکان

در این مطلب قصه های محرم برای کودکان را آورده ایم و شما می توانید با تعریف کردن این داستان ها برای کودکان آن ها را با وقایعی که در ماه محرم اتفاق افتاده است آشنا سازید.

قصه کودکانه سگ طمع کار

قصه های کودکانه / قصه سگ طمع کار

در روزگاران قدیم سگ طمع‌ کاری بود که همه چیز را برای خودش می‌خواست. یک روز که خیلی گرسنه بود و دنبال غذا می‌گشت در بین راه توله‌سگی را دید که استخوانی به دهان داشت و از آن نزدیکی‌ها می‌گذشت.

قصه کودکانه یک برج بلند

قصه های کودکانه / قصه یک برج بلند

قصه کودکانه یک برج بلند … رضا آخرین آجر خانه‌سازی را روی برجش گذاشت، کمی عقب رفت و خوب نگاهش کرد؛ دست به سینه ایستاد، صدا زد: «مامانی بیا برجم رو ببین.»

قصه کودکانه اژدها کوچولوی گرسنه

قصه های کودکانه / قصه اژدها کوچولوی گرسنه

قصه کودکانه اژدها کوچولوی گرسنه …در سرزمینی دور غاری بود که اژدها کوچولو در آن زندگی می‌کرد. یک روز که اژدها کوچولو کلی بازی کرده بود و حسابی خسته شده بود، از خستگی خوابش برد.

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی آموزنده برای کودکان

قصه کودکانه خواب عجیب فسقلی / یکی بود، یکی نبود. فسقلی هر روز صبح با موهای آشفته و در هم از خواب بیدار می‌شد. هر روز صبح هم شانه به او سلام می‌کرد و می‌گفت: «سلام فسقلی، بیا موهاتو شونه کنم». فسقلی اما هر بار می‌گفت: «نه، نمی‌خوام، حوصله ندارم» و به سرعت از اتاقش خارج می‌شد.

داستان خرگوش دانا و شیر

داستان خرگوش دانا و شیر

روزگاری در یک جنگل زیبا یک شیر عصبانی و بداخلاق زندگی می کرد، او پادشاه جنگل بود و حیوانات زیادی را برای اینکه غذای خود را تامین کند، کشته بود و به همین دلیل همه حیوانات از او وحشت داشتند.

قصه کودکانه شنل قرمزی

قصه کودکانه شنل قرمزی

روزي روزگاری دختر كوچكي در دهكده اي نزديك به جنگل زندگي مي كرد. دخترك هر موقع بيرون مي رفت يك شنل با كلاه قرمز به تن مي كرد، براي همين مردم دهكده او را شنل قرمزي صدا مي كردند.

قصه کودکانه چوپان دروغگو

قصه کودکانه چوپان دروغگو

روزی روزگاري پسرك چوپاني در روستایی زندگي مي كرد. پسر هر روز صبح خیلی زود گوسفندان مردم روستا را به تپه هاي سبز نزديك روستا مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.

اسکرول به بالا