سه‌شنبه/ 4 آبان / 1400

دسته بندی: قصه کودکانه

قصه کودکانه چوپان دروغگو

قصه کودکانه چوپان دروغگو

روزی روزگاري پسرك چوپاني در روستایی زندگي مي كرد. پسر هر روز صبح خیلی زود گوسفندان مردم روستا را به تپه هاي سبز نزديك روستا مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.

قصه کودکانه دانه خوش شانس

قصه کودکانه دانه خوش شانس

در سال های خیلی خیلی دور، كشاورزي يك كيسه بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد.

در راه ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمينی که خشك و گرم بود، افتاد.

قصه کودکانه گربه های شلخته

قصه کودکانه گربه های شلخته

تو خونه گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه داروها یا …

قصه کودکانه کوالای قهرمان

قصه کودکانه کوالای قهرمان

یکی بود یکی نبود. توی جنگل های استرالیا کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند.

قصه کودکانه روباه و خروس

قصه کودکانه روباه و خروس

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند مرتبه دچار مکر روباه شده بود و هر بار با ترفندی از چنگ روباه در رفته بود.

قصه کودکانه آرزوی مورچه کوچک

قصه کودکانه آرزوی مورچه کوچک

مادر مورچه کوچک آهی کشید و گفت: خیلی فکر خوبی است، اما تا وقتی که این مرغ و خروس ها توی حیاط هستند، نمی توانی از آن عبور کنی.

قصه کودکانه ماهی و ماه

قصه کودکانه ماهی و ماه

یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟
ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها و گرسنه مانده ام.

قصه کودکانه موش، خروس و گربه 2

قصه کودکانه موش، خروس و گربه

روزی روزگاری یک موش کوچولو و بی تجربه راه افتاد تا کمی توی مرزعه بگرده و سر و گوشی آب بده.

همینطوری که داشت راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد یک خروس دید.

قصه کودکانه دندان فیل 2

قصه کودکانه دندان فیل

یک روز یک موش گرسنه که دنبال غذا می گشت، یک فندق در بسته پیدا کرد. هر چقدر سعی کرد با دندونش فندوق رو باز کنه نتونست.

قصه کودکانه جغد دانا

قصه کودکانه جغد دانا

جغد پیری بود که روی درخت بلوطی زندگی می کرد. جغد هر روز اتفاقاتی که دور و برش می افتاد را تماشا می کرد.

قصه کودکانه چوپان دروغگو

قصه کودکانه چوپان دروغگو

روزی روزگاري پسرك چوپاني در روستایی زندگي مي كرد. پسر هر روز صبح خیلی زود گوسفندان مردم روستا را به تپه هاي سبز نزديك روستا مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.

قصه کودکانه دانه خوش شانس

قصه کودکانه دانه خوش شانس

در سال های خیلی خیلی دور، كشاورزي يك كيسه بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد.

در راه ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمينی که خشك و گرم بود، افتاد.

قصه کودکانه گربه های شلخته

قصه کودکانه گربه های شلخته

تو خونه گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه داروها یا …

قصه کودکانه کوالای قهرمان

قصه کودکانه کوالای قهرمان

یکی بود یکی نبود. توی جنگل های استرالیا کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند.

قصه کودکانه روباه و خروس

قصه کودکانه روباه و خروس

یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند مرتبه دچار مکر روباه شده بود و هر بار با ترفندی از چنگ روباه در رفته بود.

قصه کودکانه آرزوی مورچه کوچک

قصه کودکانه آرزوی مورچه کوچک

مادر مورچه کوچک آهی کشید و گفت: خیلی فکر خوبی است، اما تا وقتی که این مرغ و خروس ها توی حیاط هستند، نمی توانی از آن عبور کنی.

قصه کودکانه ماهی و ماه

قصه کودکانه ماهی و ماه

یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟
ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها و گرسنه مانده ام.

قصه کودکانه موش، خروس و گربه 2

قصه کودکانه موش، خروس و گربه

روزی روزگاری یک موش کوچولو و بی تجربه راه افتاد تا کمی توی مرزعه بگرده و سر و گوشی آب بده.

همینطوری که داشت راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد یک خروس دید.

قصه کودکانه دندان فیل 2

قصه کودکانه دندان فیل

یک روز یک موش گرسنه که دنبال غذا می گشت، یک فندق در بسته پیدا کرد. هر چقدر سعی کرد با دندونش فندوق رو باز کنه نتونست.

قصه کودکانه جغد دانا

قصه کودکانه جغد دانا

جغد پیری بود که روی درخت بلوطی زندگی می کرد. جغد هر روز اتفاقاتی که دور و برش می افتاد را تماشا می کرد.

اسکرول به بالا