حکایت: بت نفس و توکل در نظر ابوسعيد ابوالخير

  • توسط هادی جنگجو
  • ۷ ماه قبل
  • ۰
ابوسعید ابوالخیر

گويند: روزى ابوسعيد ابوالخير و خواجه ابوالقاسم قُشيرى در بازار نيشابور مى‏ رفتند، شلغم پخته ديدند، و هر دو بدان رغبتى پيدا كردند.
ابوسعيد پولى داد و شلغم خريد و خورد. قشيرى در خاطرش مى‏ گفت: من امام نيشابورم، در ميان بازار شلغم چگونه بخورم؟!
هر دو به مجلسى آمدند؛ و به ابوسعيد حالى دست داد، كه قشيرى در خاطرش مى ‏گفت: چندين تحصيل كردم و در راه طريقت رنجها بردم ولى چنين حالى به من دست نمى‏ دهد!!
ابوسعيد سر بر آورد و گفت: آن ساعت كه من در بازار شلغم مى‏ خوردم؛ تو بت نفس مى ‏پرستيدى و مى ‏گفتى: من امام نيشابورم، در بازار چگونه شلغم خورم!؟
ندانى كه هيچ بت پرست را از اين خاطر، حالى ندهند.

 

***********************************************

 

‍ پيري ميفرمود؛

روزي به مجلس شيخ ابوسعيد ابوالخير رفتم به نيت آن كه بپرسم از حال متوكّلان.

شيخ دستاري نيكو و زيبا بر سر داشت.
دلم بدان ميل كرد و خوشش آمد.

گفتم؛ اي شيخ! توكّل چه باشد؟

فرمود: آن كه طمع از دستار مردمان كوتاه كني!

اين را بگفت و دستارش به سوي من انداخت.

***************************************

((ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ‏( ۳۵۷- ۴۴۰ﻕ ‏) ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ ﻋﺎﺭﻑ ﻭ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻗﺮﻥ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺳﺖ. ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﻭﻝ ﻣﺤﺮﻡ ۳۵۷ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﻣﯿﻬﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺑﻊ ﺍﺑﯿﻮﺭﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺷﻌﺒﺎﻥ ۴۴۰ ﺩﺭ ﺯﺍﺩﮔﺎﻫﺶ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ. ﺍﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺮﻭ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﻓﻘﻪ ﻭ ﺣﺪﯾﺚ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺣﺎﺩﺛﻪٔ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺵ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺁﻭﺭﺩ. ﺷﯿﺦﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻃﯽ ﻃﺮﯾﻘﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻞ ﺳﺮﺧﺴﯽ ﻭ ﺍﺑﻮﺍﻟﻌﺒﺎﺱ ﺁﻣﻠﯽ ﺑﻪﺩﯾﺎﺭ ﺍﺻﻠﯽ ﺧﻮﺩ ‏( ﻣﯿﻬﻨﻪ ‏) ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺭﯾﺎﺿﺖ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻦ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻫﺎ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻋﻠﻤﯽ ﻭ
ﺷﺮﻋﯽ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎﭼﻨﺪﯼ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﺑﺪﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﯼ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ.))

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.