گویند: روزى ابوسعید ابوالخیر و خواجه ابوالقاسم قُشیرى در بازار نیشابور مى‏ رفتند، شلغم پخته دیدند، و هر دو بدان رغبتى پیدا کردند.
ابوسعید پولى داد و شلغم خرید و خورد. قشیرى در خاطرش مى‏ گفت: من امام نیشابورم، در میان بازار شلغم چگونه بخورم؟!
هر دو به مجلسى آمدند؛ و به ابوسعید حالى دست داد، که قشیرى در خاطرش مى ‏گفت: چندین تحصیل کردم و در راه طریقت رنجها بردم ولى چنین حالى به من دست نمى‏ دهد!!
ابوسعید سر بر آورد و گفت: آن ساعت که من در بازار شلغم مى‏ خوردم؛ تو بت نفس مى ‏پرستیدى و مى ‏گفتى: من امام نیشابورم، در بازار چگونه شلغم خورم!؟
ندانى که هیچ بت پرست را از این خاطر، حالى ندهند.

 

***********************************************

 

‍ پیری میفرمود؛

روزی به مجلس شیخ ابوسعید ابوالخیر رفتم به نیت آن که بپرسم از حال متوکّلان.

شیخ دستاری نیکو و زیبا بر سر داشت.
دلم بدان میل کرد و خوشش آمد.

گفتم؛ ای شیخ! توکّل چه باشد؟

فرمود: آن که طمع از دستار مردمان کوتاه کنی!

این را بگفت و دستارش به سوی من انداخت.

***************************************

((ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ ﺍﺣﻤﺪ ﺑﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ‏( ۳۵۷- ۴۴۰ﻕ ‏) ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ ﻋﺎﺭﻑ ﻭ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺎﻣﺪﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻗﺮﻥ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺳﺖ. ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﻭﻝ ﻣﺤﺮﻡ ۳۵۷ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﻣﯿﻬﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺑﻊ ﺍﺑﯿﻮﺭﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺷﻌﺒﺎﻥ ۴۴۰ ﺩﺭ ﺯﺍﺩﮔﺎﻫﺶ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺖ. ﺍﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺮﻭ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﻓﻘﻪ ﻭ ﺣﺪﯾﺚ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺣﺎﺩﺛﻪٔ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺵ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺁﻭﺭﺩ. ﺷﯿﺦﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻃﯽ ﻃﺮﯾﻘﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺦ ﺍﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻞ ﺳﺮﺧﺴﯽ ﻭ ﺍﺑﻮﺍﻟﻌﺒﺎﺱ ﺁﻣﻠﯽ ﺑﻪﺩﯾﺎﺭ ﺍﺻﻠﯽ ﺧﻮﺩ ‏( ﻣﯿﻬﻨﻪ ‏) ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺭﯾﺎﺿﺖ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻦ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻫﺎ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻋﻠﻤﯽ ﻭ
ﺷﺮﻋﯽ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎﭼﻨﺪﯼ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﺑﺪﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻭﯼ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ.))

بخوانید!
شرح مراتب طهارت استاد صمدی آملی ؛ مجلس پنجم (قسمت سوم)

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید