ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

بگذار تصور کند که مرا فریفته است / مجموعه داستان های شیوانا

بگذار تصور کند که مرا فریفته است از شیوانا

داستان بگذار تصور کند که مرا فریفته است از شیوانا

شیوانا در کلاس درس مشغول تدریس بود که ناگهان یکی از تاجرهای دهکده بسیار سراسیمه نزد استاد رفت. از شیوانا خواست که مبلغی پول برایش تهیه کند تا بتواند مشکلی را که در تجارت برایش پیش آمده حل و فصل کند و زندگی اش را سر و سامان بدهد. مرد تاجر به شیوانا گفت: من در این دهکده خانه ای بزرگ دارم که همسر و فرزندانم در آن زندگی می کنند، خانه را نزد شما گرو می گذارم و همسر و فرزندانم را به شما می سپارم. استاد! به زودی بر می گردم و قرض تان را پرداخت می کنم و می خواهم که بدانید سپردن همسر و فرزندانم به شما گواهی است که بر می گردم و پولتان را پس می دهم.

تاجر نگون بخت به شدت به هم ریخته بود و با التماس از شیوانا کمک می خواست.

شیوانا به شاگردان گفت: هر کسی می تواند مبلغی را برای این تاجر کنار بگذارد تا مشکلش حل شود. اما شاگردان همه تردید داشتند و می گفتند این تاجر قابل اعتماد نیست. از کجا بدانیم که واقعا پول را پس می دهد؟ شیوانا حرف شاگردان را قبول داشت ولی نمی توانست تاجر ورشکسته را به حال خود رها کند. کمی فکر کرد و تصمیم گرفت خودش ضامن او بشود و گفت: پول هایی را که جمع کرده اید، به من بدهید و قرض تان را نیز از من بخواهید. مردم دهکده جمع شدند و هر کسی به اندازه ای که توان مالی داشت، مبلغی به شیوانا داد. شیوانا نیز تمام مبالغ را جمع آوری کرد و به تاجر پریشان احوال تحویل داد.

تاجر پول ها را گرفت و خانه و خانواده اش را به شیوانا سپرد و رفت. چند ماهی گذشت از مرد تاجر خبری نشد که نشد و هیچ کس نشانی از او نداشت و مردم دهکده با ناراحتی نزد شیوانا آمدند و پول خود را تقاضا کردند.

شیوانا نیز به تدریج قرض اهالی دهکده را پرداخت کرد. یک سال گذشت و دیگر امیدی به برگشت تاجر نبود. یکی از روزها مسافری به دهکده آمد و خبر آورد که تاجر همه را فریب داده است و در جایی دور برای خودش تجارتی مستقل برپا کرده است و قصد ندارد که به دهکده برگردد و از همه مهمتر اینکه هر جا که می رود و با هر کسی که صحبت می کند می گوید که استاد شیوانای خردمند را فریب داده است. شاگردان مدرسه از شنیدن این خبر بسیار عصبانی شدند و پیش شیوانا رفتند و به او گفتند: استاد! آن مرد تاجر از حسن نیت و اعتماد شما سوء استفاده کرده است.

وقت آن رسیده که شما هم همسر و فرزندانش را از خانه بیرون کنید و خانه و مزرعه اش را حراج کنید تا بفهمد که چندان هم زرنگ نیست.

شیوانا لبخندی زد و گفت: واقعا شما اینگونه فکر می کنید؟ آیا به نظرتان درست است که ما با خانواده او اینگونه رفتار کنیم؟

شیوانا لحظه ای سکوت کرد و نگاهی به تک تک شاگردانش انداخت. سپس گفت: زن و فرزندان او گناهی ندارند، پناهی ندارند جز این خانه و مزرعه و درآمدی ندارند. دوست تاجر ما دقیقا می دانسته که خانه و خانواده اش را به چه کسی بسپارد. اتفاقا او با اطمینان به معرفت شیوانا این فریب را بکار گرفته است. دقت کنید که معرفت و خردمندی چقدر اعتبار دارد که حتی فریبکاران نیز به آن اعتماد می کنند. با این وصف شما از من می خواهید که این اعتبار و اطمینان را به خاطر یک تلافی کودکانه از دست بدهم؟

محال است که چنین کاری انجام دهم. من هم همان روز اول حدس زدم که شاید تاجر اموال را برنگرداند ولی چون دیدم خانه و زندگی اش را گرو می گذارد و اطمینان و اعتمادش را به نمایش می گذارد، نخواستم که خودم را فریب نخورده جلوه دهم، با خود گفتم بگذار تصور کند که مرا فریفته است شاید جایی به خود آید.

شما هم همانطور که روز اول به او اطمینان نداشتید و مرا واسطه قرار دادید، امروز هم اجازه بدهید که تکلیف خانه و مزرعه او را خودم روشن کنم. هر چه از این مرد طلب دارید، خودم پول تان را پس می دهم. این بهای اطمینان است.

 

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

با لبخندت شادم و با اشک هایت غمگین (مجموعه داستان های شیوانا)

زهرا فخرایی

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت ششم )

ارغوان فاطمی

مطرودِ محبوب؛ مختصری درباره بهرام بیضایی

محمد زکی زاده

دیدگاه خود را ثبت کنید