پنج‌شنبه/ 1 مهر / 1400

زمستان را در زمان خودش رها کن / مجموعه داستان های شیوانا

زمستان را در زمان خودش رها کن شیوانا

برف ها آب شده بود، دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. کم کم اهالی دهکده از خانه هایشان بیرون می آمدند و از خورشید تابان در هوایی بهاری لذت می بردند. همه جا سرسبز و با طراوت شده بود و اهالی در مزرعه مشغول کشت و زرع شده بودند.

آن روز شیوانا به همراه یکی از شاگردانش از مزرعه عبور می کرد. پیرمردی را دیدند که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برایشان از سختی های فصل زمستان، سرمای یخبندان و از اینکه مانند یک زندانی باید در خانه منتظر آفتاب بنشینند صحبت می کرد.

شیوانا نزد آنها رفت و پیرمرد را به گوشه ای برد و به او گفت: پدرجان! بگذار بچه ها از زیبایی بهار و لطافت هوای بهاری لذت ببرند، برایشان از سرسبزی و طراوت سخن بگو، از آفتاب زیبا و نسیم دلنواز بهاری برایشان حرف بزن تا امید و شادی در جانشان جوانه زند. روایت یخ و سرما را برایشان نگو. خاطرات زمستان چه خوب چه بد مربوط به زمستان است. دیگر حس و حال سرمای سخت زمستان را به بهار نیاور.

زمستان را در زمان خودش رها کن شیوانا

با اینگونه حرف زدنت با بچه ها آنها از زمستان خواهند ترسید و زمستان سال بعد، قبل از اینکه یخبندان و سوز سرما را حس کنند، وحشت زده تسلیم سرما خواهند شد.

اینگونه که زمستان و سختی هایش را برایشان مرور می کنی، آنها حتی نمی توانند از بهار هم لذت ببرند و فقط مشغول اندیشیدن به گذشته می شوند و از درک لحظه های زیبای بهار نیز غافل می شوند. به بچه ها یاد بده در فصل بهار، شمیم گل های بهاری را نفس بکشند تا بهار در جانشان ماندگار شود و آنقدر برایشان شیرین و جذاب بماند که در سردترین سرمای زمستان هم به امید بهاری شورانگیز از یخبندان و سرما عبور کنند و تسلیم سختی های زمستان نشوند.

پیرمرد با اعتراض به شیوانا گفت: اما زمستان سختی بود.

شیوانا با لبخند جواب داد : ولی اکنون بهار است و تداعی آن زمستان سخت، نباید حس خوشایند زیبایی های بهار را از تو بگیرد.

تو با به دوش کشیدن کوله بار خاطرات زمستان، بهار را قربانی می کنی! زمستان را در زمان خودش رها کن. با خاطرات سخت دیروز، امروزت را از دست نده،

به بچه ها نیز یاد بده که در هر شرایط و هر زمانی بتوانند از فرصت ها به نحو احسن بهره ببرند و از زیبایی های هر فصل لذت ببرند.

اکنون که بهار جوانه امید بر شاخه درختان نشانده، تو نیز بذر شادی در دل خود بکار و دل به طبیعت بسپار. خستگی هایت را در لابلای شاخه های سرسبز بهاری از تن به درآر و رخت نو بر قامتت بپوشان.

تو برازنده لذت از تمام زیبایی ها و مستحق آرامش در تمامی لحظه هایت هستی.

پیرمرد نگاه مهربانی به شیوانا انداخت و لبخندش حاکی از رضایت بود. دست شیوانا را فشرد و به او گفت: ممنون که درک لحظه ها را یادآوری کردی.

شیوانا سری تکان داد و با آنها خداحافظی کرد و به طرف مدرسه به راه افتاد.

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا…

 

مجله اینترنتی تحلیلک

اسکرول به بالا