ادبیات شعر پارسی

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم / یلدا در شعر شاعران

یلدا و ادبیات

یلدا در شعر شاعران

یکی از قدیمی ترین رسوم و جشن های بجامانده از زمان های دور؛ یلدا است. یلدا را به معنای زایش و تولد دانسته اند و از آن با نام های شب چله و شب یلدا یاد می کنند.

یلدا شبی است که خانواده به دور هم جمع می­ شوند و تفألی به حافظ می­ زنند و طولانی ترین شب سال را با هم سر می کنند و در کنار هم و با گرمای وجود یکدیگر به استقبال فصل سرما_زمستان_ می روند.

در ادبیات نیز یلدا یکی از واژگانی است که در موقعیت های مختلف مورد استفاده شاعر قرار گرفته است و به آن ترتیب که خواسته اند از آن بهره برده اند. اما چند از مفاهیمی که برای بازگو کردنش از یلدا استفاده شده است؛ فراق، هجر، دوری، تاریکی و سیاهی است. شاید بتوان وجوه تسمیه آن را بلندبودن آن_حتی همان یک دقیقه_  و تاریکی شب دانست.

در ادامه به یلدا به عنوان موضوعی در شعر شاعران می پردازیم:

حافظ در بیتی در خصوص یلدا می گوید:

صحبت حُکام ظلمت شب یلداست

نور زخورشید جوی بو که برآید

 

سعدی در غزل ۱۱۲ که مطلع آن « زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست » است درباره شب یلدا می گوید:

 

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

شب فراق تو هرشب که هست یلداییست

 

اوحدی نیز در بیتی می گوید:

 

شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری

رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

 

سعدی در جایی دیگر با وجود درد و رنج با امید می گوید که آخر این شب طولانی فراق و بی وفایی و الم به پایان می ­رسد:

 

نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

هنوز باهمه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

 

از سعدی و حافظ و اوحدی بگذریم و پیش تر بیاییم هم این کاربرد معنایی در اشعار دیده می شود.

محتشم کاشانی شاعر قرن دهم می نویسد:

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه های سحرم را اثری پیدا نیست

 

این مفهوم تا شعر معاصر نیز ادامه دار بوده است و نمونه های آن در اشعار شاعران معاصر نیز به چشم می خورد.

در انتها به نمونه ای از شعر هوشنگ ابتهاج می­ پردازیم:

 

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را باصبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزن در من کزشعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد

تاخود به کجا آخر با خاک درآمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پرآتش

وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

چون گریه گلوگیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

باب اول گلستان سعدی / در سیرت پادشاهان (قسمت اول)

محمد زکی زاده

در محضر حافظ شیرازی /غزل هفتم

محمد زکی زاده

هفتم آذرماه؛ بیستمین سالمرگ حمید مصدق

امیرپاکنژاد

دیدگاه خود را ثبت کنید