ادبیات ادبیات و هنر

علامه علی اکبر دهخدا و چرند و پرند (قسمت پنجم)

دهخدا - چرند و پرند - صوراسرافیل - علامه علی اکبر دهخدا

علامه علی اکبر دهخدا و چرند و پرند

جذاب ترین بخش روزنامه صوراسرافیل یک ستون فکاهی تحت عنوان چرند و پرند بود که به قلم علامه علی اکبر دهخدا نوشته می شد.

سبک نگارش چرند و پرند دهخدا در ادبیات فارسی بی سابقه بود. با این سبکِ دهخدا مکتب جدیدی در روزنامه نگاری و نثرفارسی معاصر پدید آمد.

چرند و پرند علامه علی اکبر دهخدا در روزنامه صوراسرافیل با طعنه های زیرکانه و بیانی تمسخرآمیز افراد و اقشاری که سد راه پیشرفت جامعه بودند را مورد انتقاد قرار می داد.

 

مقاله بیست و یکم از شماره ۲۵ روزنامه صوراسرافیل

 

دروس الاشیاء

نه نه! هان- این زمین روی چیه؟ روی شاخ گاو. گاو روی چیه؟ روی ماهی. ماهی روی چیه؟ روی آب. آب روی چیه؟ وای وای! الهی روده­ ات ببره، چقدر حرف می­زنی حوصلم سر رفت.

آفتابه لگن شش دست شام و ناهار هیچی!

گفت نخور، عسل و خربزه باهم نمی­ سازند! نشنید و خورد. یک ساعت دیگر یارو را دید؛ مثل مار به خودش می­ پیچید. گفت: نگفتم نخور! این دو تا با هم نمی­ سازند. گفت: حالا که این دوتا خوب باهم ساخته­ اند که من یکی را از میان بردارند!

من می­ خواهم اولیای دولت را به عسل و رؤسای ملت را به خربزه تشبیه کنم.

اگر وزارت علوم بگوید توهین است، حاضرم دویست و پنجاه حدیث در فضیلت خربزه و یکصدوچهل ونه حدیث در فضیلت عسل شاهد بگذرانم.

صاحبان این جور خیالات را فرنگی­ ها ” آنارشیست ” و مسلمان­ ها ” خوارج ” می­ گویند.

اما شما را بخدا حالا دست خونی نچسبید یخه من. خدا پدرتان را بیامرزد من هرچه باشم، دیگر آنارشیست و خوارج نیستم.

من هیچ وقت نمی­ گویم برای ما بزرگ­تر لازم نیست، میان حیوانات بی­ زبان خدا هم شیر پادشاه درندگان است و به صریح عبارت شیخ سعدی، سیاه گوش هم رئیس الوزر است و بلکه درازگوش هم رئیس کشیک خانه می­ باشد.

میان میوه­ ها هم گلابی شاه میوه است و کلم هم شاید یک چیزی باشد و اگر مشروطه هم به نبات سرایت کرده باشد که سیب زمینی لابد…(چه عرض کنم که خدا را خوش بیاید)، باری برویم سر مطلب: من هیچ وقت نمی­ گویم، اشرف مخلوقات از حیوان و نبات هم پست تر است.

بخوانید!  باب هفتم گلستان سعدی؛ در تأثیر تربیت (قسمت سوم)

من هیچ وقت نمی­ گویم خر و گاو رییس و بزرگ تر داشته باشند، چغندر و زردک پیشوا و آقا و نماینده داشته باشند و ما اشرف مخلوقات را دهنه­ مان را بزنند به سر خودمان.

من درست الان یادم هست، که خدابیامرزد خاله فاطیم هروقت که ما بچه­ ها بعد از پدر خدا بیامرزم شیطانی می­ کردیم و خاله را سر می­ گرفتیم، می­ گفت الهی! هیچ خانه­ ای بی بزرگ­تر نباشد.

بزرگتر لازم است، رئیس لازم است، آقا لازم است، رئیس ملتی هم لازم است، رئیس دولتی هم لازم است.

اتفاق و اتحاد می­ آیند و طبقه یعنی ساختنشان هم با هم لازم است. اما تا وقتی که این دو تا با هم نسازند که ما یکی را از میان بردارند.

این را هیچ­کس نمی­ تواند انکار کند، که ما ملت ایران در میان بیست کرور جمعیت، پنج کرور و سیصد و پنجاه و هفت هزار وزیر، امیر، سپهسالار، سردار، امیرنویان، امیرتومان، سرهنگ، سرتیپ، سلطان، یاور، میرپنجه، سفیرکبیر، شارژدافر، گنیسه، یوزباشی، ده باشی و پنجه باشی داریم.

گذشته از این­ ها باز ما ملت ایران در میان بیست کرور جمعیت(خدا برکت بدهد) شش کرور و چهارصدوپنجاه و دوهزار وششصد وچهل و دونفر آیت الله، حجت الاسلام، مجتهد، مجاز، امام جمعه، شیخ الاسلام، سید، سند، شیخ، ملا، آخوند، قطب، مرشد، خلیفه، پیر، دلیل و پیش نماز داریم.

علاوه بر این­ ها باز ما درمیان بیست کرور جمعیت، چهار کرور شاهزاده، آقازاده، ارباب، خان، ایلخانی، ایل بیگی و ابه باشی داریم.

زیاده بر این­ ها اگر خدا بگذارد این آخری ها هم قریب دو سه هزار نفر وکیل مجلس، وکیل انجمن، وکیل بلدیه، منشی و دفتردار و غیره داریم.

همه این طبقاتی که عرض شد، دوقسم بیشتر نیستند: یک دسته رؤسای ملت و یک دسته اولیا دولتند، ولی هر دو دسته یک مقصود بیشتر ندارند و می­ گویند شما کار کنید و زحمت بکشید و آفتاب و سرما بخورید و لخت و عور بگردید و گرسنه و تشنه زندگی کنید و بدهید ما بخوریم و شما را حفظ و حراست کنیم.

بخوانید!  باب هفتم گلستان سعدی؛ در تأثیر تربیت (قسمت چهارم)

ما چه حرفی داریم، فیضان قبول، خدا بهشان توفیق بدهد، راستی راستی هم اگر این­ ها نباشند سنگ روی سنگ بند نمی­ گیرد.

آدم آدم را می­ خورد، تمدن و تربیت و بزرگی و کوچکی از میان می­ رود.

البته وجود این­ ها کم یا زیاد برای ما لازم است، اما تا کی؟ به گمان من تا وقتی که این دوتا با هم نسازند که ما یکی را ازمیان بردارند.

من نمی­ گویم ملت ایران یک روز اول ملت دنیا بود و امروز به واسطه خدمات همین رؤسا، ننگ عصر حاضر است.

من نمی گویم که سرحدّ ایران یک وقتی از پشت دیوار چین تا ساحل رود دانوب ممتد می­شد و امروز به واسطه زحمات همین رؤسا اگر در تمام طول و عرض ایران دوتا موش دعوا کنند، سر یکی به دیوار خواهد خورد.

من نمی­ گویم که با این همه رئیس و بزرگ­تر که همه حافظ و نگاهبان ما هستند، پریروز هیجده شهر ما در قفقاز باج سبیل روس­ ها شد و پس فردا هم بقیه مثل گوشت قربانی سه قسمت می­ شود.

من نمی­ گویم که سال­ های سال است که فرنگستان رنگ وبا و طاعون را ندیده و ما چرا هر یک سال درمیان باید یک کرور از دست­ های کارکن مملکت؛ یعنی جوانمردها و جوانه­ زن­ های خودمان را به دست خودمان به گور کنیم!

من نمی­ گویم درین چندقرن آخری، هر دولتی برای خودش دست و پایی کرده، توسعه به خاک خودش داده، مستعمراتی ترتیب نموده و ما با این همه رئیس و بزرگتر و آقا به حفظ مملکت خودمان هم موفق نشدیم.

بله این­ ها را نمی­ گویم. برای اینکه می­ دانم برگشت همه این­ ها به قضا و قدرست.

بخوانید!  بیان و شرح یک داستان از مثنوی معنوی مولوی (2)

این­ ها همه سرنوشت ماها بوده است. این­ ها همه تقدیر ما ایرانی هاست.

اما ای انصاف دارها! والله! نزدیک است یخه خودم را پاره کنم. نزدیک است، کفر و کافر بشوم، نزدیک است چشم­ هایم را بگذارم روی هم و دهنم را باز کنم و بگویم که اگر کارهای ما را باید همه­ اش تقدیر درست کند، امورات ما را باید باطن شریعت اصلاح کند و اعمال ما را دست غیبی به نظام بیندازد.

پس شما کرورها سردار و سپهسالار و خان چرا ما را دم کوره خورشید کباب می­ کنید؟

پس شما چرا مثل زالو به تن ما چسبیده و خون ما را به این سمجی می­ مکید؟

گیرم و سلم شما پول ندارید که سد اهواز را ببندید. شما قوه ندارید که قشون برای حفظ سرحدات بفرستید. شما نمی­ توانید در مملکت بکشید.

اما والله! بالله! به سی جزء کلام الله شما آن قدر قدرت دارید که شیخ محمود امامزاده جعفری را از ورامین به طهران بخوانید، شما آن قدر قوت دارید که صدنفر سرباز برای حفظ نظم یزد و خونخواهی قاتل سیدرضای داروغه و پس گرفتن هفتصد تاوان قمار اجزاء عدل الدوله از حجت الاسلام و ملاذالانام میرزا علیرضا صدرالعلمای یزدی اطال الله ایام افاداته به یزد بفرستید.

شما می­ توانید با پانصد نفر سوار، میرهاشم را از سلطنت مملکت آذربایجان خلع کنید. حالا که نمی­ کنید، من هم حق دارم بگویم شما دو دسته مثل عسل و خربزه باهم ساخته­ اید که ما ملت بیچاره را ازمیان بردارید و وزیر علوم ابدا نمی­ تواند به من اعتراضی کند.

من دویست و پنجاه حدیث در فضیلت خربزه و یکصد وچهل و نه حدیث عسل درخاطر دارم و در هر وزارتخانه­ ای شاهد می گذرانم، می­ گویید نه! این گوی و این میدان، بگرد تا بگردیم.

 

در مطالب بعدی از چرند و پرند دهخدا به مقالات دیگری از علامه علی اکبر دهخدا می پردازیم.

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

پریچهر ( قسمت پنجاهم )

ارغوان فاطمی

ذکر حکایتی از مقالات شمس تبریزی

محمد زکی زاده

پریچهر ( قسمت سی و پنجم )

ارغوان فاطمی

دیدگاه خود را ثبت کنید