سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

خطاپوش باش و هیچ مگو (مجموعه داستان های شیوانا)

شیوانا تبسمی کرد و گفت: مطمئن باشید که این جوان شما را می بخشد، شما هم بروید و به کار خود برسید.

شیوانا خطاپوش باش و هیچ مگو

شیوانا پشت پنجره کلاس نشسته بود، دلش برای شاگردانش تنگ شده بود. دو سه روزی از تعطیلات گذشته بود و مدرسه سکوت عجیبی داشت. شیوانا دلش برای هیاهوی شاگردانش تنگ شده بود. استاد پس از ساعتی که در کلاس نشسته بود به حیاط مدرسه رفت و بابای مهربان مدرسه را دید که روی صندلی نشسته و به دوردست ها خیره شده است. شیوانا به طرف پیرمرد رفت و او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: انگار تو هم دلت برای بچه ها تنگ شده که اینگونه ساکت نشسته ای؟!

پیرمرد پاسخ داد: بله استاد هیاهوی بچه ها در گوشم زمزمه می کند و بی صبرانه منتظرم که چند روز تعطیلی تمام شود و دوباره همه شاگردان را ببینم.

شیوانا گفت: یکی دو روز دیگر صبر کنی بچه ها بر می گردند و دوباره کلاس درس و مدرسه جان می گیرد.

شیوانا با پدر مهربان مدرسه خداحافظی کرد و رفت.

در راه که می رفت کمی احساس خستگی کرد و زیر سایه درختی نشست تا کمی استراحت کند، دقایقی نگذشته بود که جوانی سراسیمه نزدیک درخت شد و بسته ای را که داخل پارچه ای پوشانده بود زیر تخته سنگی پنهان کرد. وقتی جوانک کارش تمام شد نگاهی به دور و برش انداخت و چشمش به شیوانا افتاد که داشت او را نگاه می کرد!

جوان شرم زده نگاهش را از شیوانا دزدید و به سرعت از آنجا دور شد.

شیوانا نیز پس از ساعتی استراحت به طرف خانه به راه افتاد.

روز بعد عده ای از مردم دهکده همان جوان را با طناب بسته بودند و نزد شیوانا آوردند. از استاد خواستند که مجازات آن پسرک را تعیین نماید.

شیوانا سری تکان داد و گفت: مگر این جوان چه خطایی مرتکب شده است؟

یک نفر پاسخ داد: این جوان دیروز به معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف گران قیمتی را از آنجا دزدیده است!

شیوانا پرسید: شما از کجا مطمئن هستید که این جوان چنین کاری را انجام داده است؟

همان شخص پاسخ داد: دقیقا مطمئن نیستیم ولی این جوان را نزدیک معبد دیدیم و حدس می زنیم که سرقت ظرف گران بهای معبد کار او بوده است.

شیوانا با عصبانیت گفت: شما بر اساس حدس و گمان جوان محترمی را متهم کرده اید؟ همین حالا او را رها کنید و اگر شواهدی علیه او داشتید نزد من بیایید!

جمعیت جوان را رها کردند و پراکنده شدند.

ساعتی بعد جوانک به نزد شیوانا آمد و شرم زده در حالی که سرش را پایین انداخته بود با صدایی لرزان و آهسته گفت: استاد! شما خودتان دیدید که من ظرف را زیر تخته سنگ پنهان کردم! چرا به آنها حرفی نزدید؟!

شیوانا آهی کشید و گفت: به جز من خالق هستی نیز نظاره گر تو بود. وقتی خالق کائنات آبروی تو را حفظ نمود و اجازه نداد کسی نظاره گر عمل تو باشد، چرا من که چشمانم از اوست پرده پوشی نکنم؟

جوان که اشک در چشمانش جمع شده بود خجالت زده از شیوانا خداحافظی کرد و به سرعت از آنجا دور شد.

روز بعد همان جمعیت که جوانک را با طناب آورده بودند نزد شیوانا آمدند و گفتند: شب گذشته ظرف گران قیمت معبد به طور عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچکس ندیده که چه کسی آن ظرف را برگردانده است. ما هم به این نتیجه رسیده ایم که این جوان بی گناه بوده و بی دلیل او را متهم کرده ایم، امروز آمده ایم از او بخواهید که ما را ببخشد!

شیوانا تبسمی کرد و گفت: مطمئن باشید که این جوان شما را می بخشد، شما هم بروید و به کار خود برسید..

وقتی همه پراکنده شدند و رفتند شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت: پسرم! همان کسی که چشمان بقیه را بر خطای تو کور کرد و آبروی تو را حفظ نمود، اگر اراده کند می تواند پرده ها بردارد و اسرارهای نهان برملا سازد و در یک چشم بر هم زدن تو را رسوا کند ولی به تو “فرصت” داد که تو خطایت را جبران کنی!

تو نیز قدر خالق کائنات را بدان و مطمئن باش که او تنها کسی است که همیشه حامی من و توست. وقتی خدا خطاهایمان را می بیند و آبرویمان را حفظ می کند بدان معنی است که به ما “فرصت جبران” داده است پس می بایست به بهترین نحو از فرصت طلایی زندگی مان بهره مند گردیم تا خالق کائنات همیشه حامی و پشتیبان روزهای سخت ما بماند.

جوان که هنوز شرم زده به چشمان شیوانا نگاه می کرد از استاد تشکر کرد و به راه خودش ادامه داد.

شیوانا نیز خرسند از ندامت پسرک در حالی که او را با نگاه بدرقه می کرد دستانش را به طرف آسمان برد و گفت: خدایا کمک کن خطاهای دیگران را بر ملا نکنیم، همانگونه که تو خطاپوش خطاهایمان هستی…

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

2 دیدگاه دربارهٔ «خطاپوش باش و هیچ مگو (مجموعه داستان های شیوانا)»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا