سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

لمس حضور خدا / مجموعه داستان های شیوانا ... یک روز مردی به همراه همسرش به ملاقات شیوانا رفتند و از استاد تقاضا کردند که ساعتی قبل از شروع کلاس کمی با آنها صحبت کند.

شیوانا و لمس حضور خدا

یک روز مردی به همراه همسرش به ملاقات شیوانا رفتند و از استاد تقاضا کردند که ساعتی قبل از شروع کلاس کمی با آنها صحبت کند. استاد نیز با گشاده رویی از آنها استقبال کرد.

زن و مرد جوان مستاصل به شیوانا نگاه می کردند و دقیقاً نمی دانستند مشکل شان را چگونه مطرح کنند، تا اینکه مرد لب به سخن گشود و گفت: استاد عزیز! من و همسرم همیشه در زندگی مان به خداوند معتقد بوده ایم و با باورهای قلبی و اعتقاد به خدا زندگی کرده ایم. ولی چهار فرزند داریم که هیچکدام از آنها به اصول دینی پایبند نیستند و مسائل اخلاقی را هم رعایت نمی کنند و با رفتار و شیوه زندگی شان موجب آبرو ریزی خانواده می شوند.

چرا ما با وجود اعتقاد قلبی به خدا دچار چنین مشکلاتی شده ایم ؟

شیوانا از مرد و همسرش پرسید: وضعیت و امکانات ظاهری خانه شما چگونه است ؟

مرد با تعجب گفت: امکانات خانه ما چه ارتباطی به این موضوع دارد؟

شیوانا سکوت کرد و مرد دوباره پاسخ داد که خانه ما ساختمان نسبتاً بزرگی است که اتاق های زیادی دارد و در هر اتاق پنجره های بزرگی رو به خیابان دارد.

شیوانا این بار سوال جزیی تری پرسید و گفت: درون خانه ای به این بزرگی چقدر خدا دارید ؟

زن که با شنیدن حرف های استاد عصبانی شده بود با دلخوری پاسخ داد: استاد منظورتان چیست؟ مگر می توان با این معیار میزان حضور خدا را سنجید ؟

شیوانا پاسخ داد: بله امکان پذیر است و ادامه داد که برای یک زندگی ایده آل صرفاً اعتقاد به خدا کافی نیست بلکه باید خدا را در تمام لحظات زندگی جاری کنی تا بتوانی حضورش را حس کنی. واقعاً شما چقدر جا برای خدا گذاشته اید؟ آیا تا به حال در منزل بزرگتان فقیران را راه داده اید؟ آیا تا به حال در آشپزخانه مجهز خود غذایی برای تهیدستان تهیه کرده اید؟

آیا از پنجره های اتاقتان کودکان بی بضاعت را که پا برهنه بر سنگفرش کوچه ها با درد و تاول پاهایشان آهسته آهسته راه می روند دیده اید؟

آیا دل همسایه دیوار به دیوار خانه ات را که از شدت گرسنگی کلافه شده به دست آورده اید؟ در حالی که تو با فرزندانت هر شب بر سفره ای رنگین دور هم جمع می شوید و حتی با شکر گفتن خدایت قدردان نعمت های الهی نیز می شوی و این در حالی است که  فقط ذکر خدا بر لبت و لفظ خدا بر زبانت جاری است.

به خانه برگردید و ببینید که خدا چقدر در زندگی تان حضور دارد ؟

گاهی فکر می کنیم لفظ خدا کافی است در حالیکه می بایست “خدا” را در رگ هایمان جریان دهیم تا در تمام زندگی مان جاری شود.

گاهی خدا؛ فریاد کودک تنهایی است که با تنی خسته سر بر تخته سنگی در کوچه ها نهاده و دست ما را به یاری می طلبد تا فرش زیر پایش و ناز بالش خواب های آشفته اش شویم.

گاهی خدا؛ کوله بار دوستی است که نمی داند آیا با دست خالی به مقصد خواهد رسید یا اینکه معجزه دستان من و تو را می خواهد که دستی بر کوله بارش بکشیم و راهی سفرش کنیم.

گاهی خدا؛ حس غریبی است که فقط جانت را به آشنایی می طلبد و درک این حس به جان است نه زبان.

گاهی دستانت؛ معجزه شفای بیماری است که از دردِ نداشتن جانش به مویی بند است و تو ریسمان نجات او می شوی و گاهی…

گاهی…

و تمام این گاهی ها پله های نردبان عبور تو از خودت به خداست.

عبور خدا از لفظ و ظاهر به جان و باطن…

و حضور خدا بر گذر تمام لحظه های فرزندانت.

پس تا دیر نشده فرزندانت را با عشق الهی مانوس و دلشان را به نور معرفت منور کن، بگذار با دیدگان باز و نگاه عمیق شما دو نفر حضور خدا را در دل و دیده شان حس کنند و هر چه می بینند راه به سوی جاده حقیقت الهی باشد نه بیراهه های واهی.

مرد و همسرش سر به زیر به فکر فرو رفتند، یاد گذشته های دور افتادند که می بایست بهتر حضور خدا را برای فرزندانشان ترسیم می کردند که شاید راهش را نمی دانستند !

آنها تصمیم گرفتند سخنان استاد شیوانا را طوری دقیق در زندگی شان بکار بندند که فرزندانشان حضور خدا را در بند بند وجودشان حس کنند و با عشق به خالق هستی در مسیر صحیح به سرمنزل مقصود دست یابند.

شیوانا که کمی از شروع کلاسش گذشته بود از آنها خداحافظی کرد و به سوی کلاس به راه افتاد.

مرد و همسرش نیز مدرسه را ترک کردند و به طرف خانه به راه افتادند…

 

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا