سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

من تو را مرهم نهم حتی اگر زخمم زنی (مجموعه داستان های شیوانا)

شیوانا آهی از سر درد کشید و به سوی پیرمرد رفت دستی برشانه او زد و گفت: ای پیر مرد می دانم آنقدر خسته ای که حتی توان حرف زدن نداری.

شیوانا من تو را مرهم نهم حتی اگر زخمم زنی

صحنه عجیبی بود. زن و دختر جوانی دست پیرمردی را گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت مدرسه می بردند.

شیوانا پشت پنجره کلاس ایستاده بود و در حالی که فنجانی چای می نوشید گاهی به حیاط مدرسه و شاگردان که مشغول استراحت بودند و گاهی هم به ساعت دیواری که تا دقایقی دیگر زمان شروع کلاس جدید را یادآوری می کرد نگاهی می انداخت.

زن و دختر جوان وارد حیاط مدرسه شدند و پیرمرد که توان راه رفتن نداشت و حتی نمی توانست حرف بزند را به دنبال خود می کشاندند.

شیوانا از پشت پنجره چشمش به آنها افتاد و با دیدن حال زار پیرمرد چنان منقلب و آشفته شد که سراسیمه به سوی حیاط آمد. نزدیک که شد زن و دختر جوان را دید که با نفرت به پیرمرد خیره شده اند و پیرمرد فقط ساکت و غمزده نگاهش را به زمین دوخته بود.

شیوانا بسیار متاثر شد و در حالی که سعی می کرد خشم خود را از برخورد ناخوشایند دختر و زن جوان با پیرمرد کنترل کند از زن پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟

زن گفت: این مرد همسر من و پدر این دختر است. او مردی زحمتکش است که برای رفاه زندگی ما نیز بسیار تلاش می کند دستانش پینه بسته است و قامتش خمیده شده است. ما نمی توانیم در جمع همراه او باشیم. چهره اش آفتاب سوخته و ناپسند شده است. ظاهر آراسته و هیبت مردانه که بتوانیم به او افتخار کنیم ندارد و ما مجبور هستیم که از او فاصله بگیریم.

استاد! شما از او سوال کنید که من و دخترم چرا و چگونه باید به او افتخار کنیم و او را تحمل نماییم؟

شیوانا نفس عمیقی کشید و گفت: چهره و ظاهر این مرد چگونه باید باشد که شما به او افتخار کنید؟

دخترک گفت: من دلم می خواهد پدرم خوش تیپ و جذاب باشد و با زیباترین درشکه در بازار مرا همراهی کند.

زن نیز گفت: من هم دوست داشتم که همسرم آراسته و ثروتمند باشد نه مانند این پیرمرد فرتوت که درآمد کمی هم دارد! به راستی این مرد کدام یک از خواسته های ما را برآورده کرده است که ما بتوانیم به او افتخار کنیم؟

شیوانا آهی از سر درد کشید و به سوی پیرمرد رفت دستی برشانه او زد و گفت: ای پیرمرد می دانم آنقدر خسته ای که حتی توان حرف زدن نداری!

اگر من جای تو بودم به این دختر و زن گستاخ و بی ادب می گفتم که دستان قدرتمند من در گذر زمان پینه بسته تا سفره شما بی نان نباشد، قامت افراشته من در تند باد ناملایمات زندگی خمیده شده تا شما از سختی ها محفوظ باشید، گذر بی رحم زمانه شادابی و قدرت جوانی را از من گرفته تا شما درد نداشتن را نچشید.

اگر شما از موقعیت زندگی خود رضایت ندارید قصوری از جانب من نیست. عمری است که من تلاش کرده و دل به تقدیر الهی سپرده ام.

پیرمرد با چشمانی اشکبار به شیوانا خیره شد و با صدایی بغض آلود گفت: اگر اینگونه حرف بزنم دلشان می شکند.

آنها هر لحظه با زخم زبان مرا می آزارند ولی من سکوت می کنم و نمی خواهم همسر و فرزندم دلشکسته شوند. من حاضرم تمام زخم زبان های آنها را به جان بخرم ولی شاهد ذره ای ناراحتی آنها نباشم و تا جان دارم هنوز هم تلاش می کنم تا مرهمی باشم بر زخم هایشان.

پیرمرد حرفهایش که تمام شد از شیوانا خداحافظی کرد و به سمت خانه به راه افتاد.

بعد از رفتن پیرمرد شیوانا به همسر و دختر جوان گفت: آنچه که باید به آن افتخار کنید؛ مهر و محبت بی دریغ این مرد بزرگ است که بدون ذره ای چشم داشت نثار شما نموده است و حتی با نیش کلامتان، مهر سکوت بر لب هایش زده تا مبادا غبار غم بر چهره شما بنشیند.

شما دو نفر فقط با رفتار ناپسند هر لحظه دل این پیرمرد را بیشتر می شکنید و با ناسپاسی و کلام تلخ خود ثابت می کنید که صلاحیت محبت خالصانه مرد متعهد خود را ندارید در حالی که او با وجود ناتوانی فقط به فردای شما می اندیشد و دلش می خواهد هر ناشدنی و محالی را برایتان امکان پذیر سازد.

شیوانا که حرفهایش تمام شد زن جوان را با دخترش تنها گذاشت و به طرف کلاس به راه افتاد. با وجود اینکه حال خوبی نداشت، ولی برای رهایی از اندیشه ماجرای پیرمرد دلشکسته به کلاس رفت تا با شاگردانش سرگرم گفتگو شود و با اینکه ساعتی از درس گذشته بود دور هم نشستند و از هر دری سخنی گفتند.

زن جوان و دخترش هم که هنوز با افکار خود بلاتکلیف بودند مدرسه را ترک کردند.

شیوانا نیز با نگاهش آنها را بدرقه کرد و در دل از خدا خواست که پشیمان و متحول شوند و بتوانند دل شکسته ی پیرمرد را دوباره بدست آورند و در کنار هم با آرامش و عشق زندگی کنند.

 

                                   

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا