خط پایان / مجموعه داستان های شیوانا ... شیوانا به رهگذر گفت: دوست عزیز! من به او کمک نمی کنم، من با این کار به خودم کمک می کنم.

شیوانا و خط پایان

پیرمردی مریض احوال با پسرش زندگی می کرد. پسر جوان از مراقبت پدر پیرش خسته شده بود و مدام با گوشه کنایه با پدر حرف می زد.

آخرین روزهای عمر پیرمرد بسیار سخت می گذشت و هیچ امیدی به بهبود وضعیت او نبود. یک روز پیرمرد خیلی دلش گرفته بود، از پسرش خواست او را بیرون ببرد تا قدم بر جاده گذشته های دور بگذارد، هر چند حتی توان ایستادن نداشت.

پسرش او را به سختی آماده نمود و از خانه بیرون برد. پیرمرد نای نفس کشیدن نداشت. حس می کرد تمام استخوان هایش از درد شدید در حال شکستن هستند ولی به روی خود نمی آورد تا برای آخرین بار هوایی تازه جسم پر دردش را بنوازد.

پسر او را کنار جاده نشاند. چند ثانیه ای پیرمرد چشمانش را بست و غرق در جاده ای که روزی جولانگاه قدم های جوانی اش بود به رویایی دوردست سفر کرد. خاطرات در پیش چشمانش رژه می رفتند و پیرمرد بیچاره هیچ راه گریزی نداشت جز اینکه بر آن روزها اشک بریزد.

ساعتی نگذشته بود، حالش بدتر شد و نتوانست درد شدید را تحمل کند. همان جا کنار جاده از هوش رفت. بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و هر لحظه در ورطه مرگ بیشتر فرو می رفت.

پسر که برای سرک کشیدن به اطراف رفته بود، خودش را به پدرش رساند و در حالی که دست و پایش را نیز گم کرده بود شروع به داد و بیداد نمود و بر سر پدر فریاد کشید و از استیصال و کلافگی نالید. از بیرون آمدن بی موقع پدر با حال ضعف و بیماری، ازکلافگی ها، از خستگی ها، به زمین و زمان بد و بیراه می گفت و گریه کنان بر جسم بی جان پدر می کوبید و او را مسبب تمام نشدن های زندگی اش می دانست.

دوباره همان جنونی که بارها به سراغش آمده بود، دامنش را گرفت و تکرار می کرد که باید پی زندگی خود برود و پدر را به همان حال رها کند. بارها و بارها به این جمله فکر کرده بود ولی نتواسته بود! و این بار می رفت که تقدیری تلخ برای خود رقم بزند.

آری، پیرمرد را در خطِ پایان خود با جنون و سنگدلی، بدون نیم نگاهی که مبادا پشیمان شود تنها گذاشت و رفت …

پیرمرد ساعت ها کنار جاده ماند و به زحمت نفس می کشید و رهگذرانی که او را می دیدند از ترس اینکه مبادا بیماری واگیر داشته باشد و یا موجب درد سر شود با بی اعتنایی از کنارش می گذشتند.

شیوانا که کلاس امروز را برای انجام کاری لغو کرده بود از آنجا می گذشت که چشمش به پیرمرد افتاد. با عجله به طرفش رفت و او را بر دوش گرفت تا به بیمارستان ببرد. همانطور که با سختی پیرمرد را با خود می برد یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد نحیف و فقیر بیمار است و مرگش نزدیک و نه از طرف او به تو منفعتی می رسد و نه کمک تو حال او را تغییر می دهد. حتی پسرش او را با این حال رها کرده و رفته است. تو برای چه به او کمک می کنی ؟!

شیوانا به رهگذر گفت: دوست عزیز! من به او کمک نمی کنم، من با این کار به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند تو و پسرش فکر کنم و او را به حال خود رها کنم، چگونه دست به آسمان برم و از خالق هستی تقاضا کنم؟! چگونه می توانم به سوی آسمان بنگرم و سرم را بالا بگیرم و درخواست کنم دستم را بگیرد آن خدایی که می داند دست بنده ای را نگرفته ام و در راه کمک به دردمندان قدمی برنداشته ام؟!

آیا همه ما همیشه توانا و قدرتمندیم؟ آیا همیشه بی نیاز و سلامت هستیم؟ نه دوست من! زندگی انعکاس تمام اعمال من و توست. ما جز پاسخ رفتار خودمان جواب دیگری از کائنات نمی گیریم. پس همانگونه که توقع داری در سخت ترین شرایط، تنها نمانی هیچ دردمندی را تنها مگذار که بیماری و ناتوانی پیش روی همه ما خواهد بود.

فردای ما پاسخی است که امروز به دیگران می دهیم. اگر به نیاز همنوعانت جوابی زیبا و شایسته بدهی زندگی نیز فردا آنچه را که شایسته توست زیباتر به تو هدیه خواهد داد …

رهگذر به راه خود ادامه داد و رفت. شیوانا نیز با پیرمرد در حالی که به سختی قدم برمی داشتند آهسته آهسته بر درشکه ای که به کمک آمده بود سوار شدند و شیوانا با اینکه می دانست هیچ کمکی بر حال پیرمرد موثر نیست و وی در خط پایان خود به سر می برد، او را همراهی می نمود و برایش آرامش از خدا می طلبید.

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا