حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از سه نگاه؛ غزالی، عطار نیشابوری، مولانا

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از سه نگاه؛ غزالی، عطار نیشابوری، مولانا

اِذا ما حِمامُ المَرءِ کَانَ بِبَلدَهٍ

دَعَتهُ اِلَیهَا حاجَهُ فَیَطیُرُ (۱)

 

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان

اصل این حکایت در کتاب های حلیه الاولیاء، احیاء العلوم، جوامع الحکایات، عجائب نامه و کِتابُ یُذکرُ فیه حماقهُ اَهلِ الاِباحَهِ از غزالی روایت شده است.

همچنین مولانا در دفتر اول مثنوی و شیخ عطار نیز در الهی نامه این حکایت را نقل کرده اند.

ابتدا روایت را از منظر غزالی می خوانیم و در ادامه به روایت عطار نیشابوری و مولانا می پردازیم.

 

روایت غزالی در کتاب «کِتابُ یُذکرُ فیه حماقهُ اَهلِ الاِباحَهِ»

ملک الموت چون پیش سلیمان صلوات الله علیه آمد تیز در یکی نگریست. آن کس بترسید.

چون ملک الموت برفت از سلیمان (ع) درخواست که باد را بفرمای تا مرا به زمین هند برد که از نظر ملک الموت بترسیدم. تا باشد که چون بازآید مرا نبیند فراموش کند. سلیمان(ع) بفرمود تا باد، وی را به هند برد.

چون ملک الموت بازآمد سلیمان پرسید که چرا چنان تیز درآن مرد نگریستی؟

گفت مرا فرمان بود تا یک ساعت دیگر وی را به هندوستان جان برگیرم وی را اینجا بدیدم عجب بماندم تا این چون خواهد بود.

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از عطار

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از عطار

روایت شیخ عطار در الهی نامه

 

شنیدم من که عزرائیل جان سوز

به ایوان سلیمان رفت، یک روز

جوانی پیش او دیدش نشسته

نظر بگشاد پیش او فرشته

چو او را دید پیش او به در شد

جوان از بیم او زیر و زبر شد

سلیمان را چنان گفت آن جوان زود

که فرمان ده که تا باد این زمان زود

مرا زین جایگه جایی برد دور

که گشتم از نهیب مرد رنجور

سلیمان گفت تا باد آن زمانش

برد از فارس تا هندوستانش

چو یک روزی به سر آمد از این راز

به پیش تخت عزرائیل شد باز

سلیمان گفتش ای چون تیغ خونریز

چرا کردی نظر سوی جوان، تیز

جوابش داد عزرائیل آن گاه

که فرمانم چنین آمد ز درگاه

که او را تا سه روز از راه برگیر

به هندوستانش، جان ناگاه برگیر

چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز

که زاینجا چون روی آن جا به سه روز

چو باد آورد در هندوستانش

شدم آنجا و کردم قبض، جانش

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از مولانا

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان

حکایت ملک الموت و حضرت سلیمان از مولانا

روایت حکایت مولانا در دفتر اول مثنوی

 

زادمردیمرد ساده لوح(۲) چاشتگاهیاول صبح(۳) در رسید

در سرا عدل سلیمان در دوید

رویش از غم، زرد و هر دولب کبود

پس سلیمان گفت: ای خواجه، چه بود؟

گفت: عزرائیل در من این چنین

یک نظر انداخت پُر از خشم و کین

گفت: هین اکنون چه می خواهی؟ بخواه

گفت: فرما باد را ای جان پناه

تا مرا زینجا به هندُستان برد

بوکشاید، مگر(۴) بنده، کآن طرف شد جان برد

نَکاینک، اکنون(۵) ز درویشی گریزانند خلق

لقمه حرص و امل ز آنند خلق

ترس درویشی، مثال آن هراس

حرص و کوشش را تو هندُستان شناس

باد را فرموده تا او را شتاب

بُرد سوی قعر هندُستان، بر آب

روز دیگر، وقت دیوان و لقادیدار(۶)

پس سلیمان گفت: عزرائیل را

کآن مسلمان را به خشم از بهر آن

بنگریدی، تا شد آواره ز خانخانه(۷)؟

گفت: من از خشم کی کردم نظر؟

از تعجب، دیدمش در ره گذر

که مرا فرمود حق، که امروز هان

جان او را تو به هندُستان ستان

از عجب گفتم: گر او را صد پر است

او به هندستان شدن دور اندر است

تو همه کار جهان را همچنین

کن قیاس و چشم بگشا و ببین

از که بگریزیم؟ از خود؟ ای مُحال

از که برباییم؟ از حق؟ ای وبالعذاب، سختی(۸)

 

 


۱- اگر مقرر شده باشد که مرگ کسی در سرزمینی معین فرا برسد وی بدون این که خود متوجه باشد به همان جا می شتابد.

۲- مرد ساده لوح

۳- اول صبح

۴- شاید، مگر

۵- اینک، اکنون

۶- دیدار

۷- خانه

۸- عذاب، سختی

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

اسکرول به بالا