معرفی کتاب

منِ او

منِ او  روایت زندگی علی فتاح، نوه ی یکی از خانواده های ثروتمند و مذهبی تهران قدیم است. حاج فتاح (باب جون) همیشه سعی دارد لوطی گری را به نوه هایش (علی و مریم) یاد دهد.

علی همیشه این درس ها را در دوستی با کریم (پسر کارگر خانه شان) به کار می گیرد. او در طی داستان دلبسته ی مه تاب (خواهر کریم) می شود…

در پی اتفاقاتی در داستان و به علت کشف حجاب، مریم مجبور می شود به فرانسه برود و پس از مدتی مه تاب هم به فرانسه سفر می کند.

نکته جالب در این داستان این است که امیر رضا خانی (نویسنده) در ابتدای کتاب به پایان کار افراد اشاره می کند.

نویسنده در این داستان عشق زمینی را با موضوعاتی عرفانی و فرا زمینی آمیخته است.

 

در ادامه بخش هایی از این کتاب آمده است:

 

کریم و علی با هم به سمت مدرسه رفتند، دبستان حکیم نظامی. کریم پاکت دو سیری راحت الحلقوم را به دست گرفته بود. هر چند وقت یک بار پاکت را به علی تعارف می کرد.

بفرما. قابل نداره… خره! مال باباته.

علی می خندید. باب جون همیشه مقداری پول به دریانی می داد. نصفش سهم علی بود، نصفش سهم مریم. خانواده ی فتاح بد می دانستند که بچه شان مثل بچه کاسب ها، برود

پای دخل و پول بدهد…

∗∗∗∗∗

ناظم به کریم گفت که دستانش را جلو بگیرد. علی هم که کنار او بود دست هایش را دراز کرد. ناظم تعلیمی را بالا برد و سه بار محکم به دستان کریم زد. خیلی درد نداشت. فقط کمی کف دست می سوخت. کافی بود چند لحظه دستت را در آب حوض فرو کنی، همین. اما کریم لب هایش را تند تند باز و بسته می کرد. شاید این طوری درد کم تر می شد. انگار به کسی فحش می داد. ناظم متوجه شد و زیر لب گفت: (گودی) اشک در چشم های کریم جمع شد، اما گریه نکرد. علی سرش را پایین انداخت. به ساق های لختش خیره شد.چشم هایش را بست. سعی کرد نفسش را در سینه حبس کند. منتظر ضربه ی ترکه بود… ناظم شانه های علی را گرفت و تکان داد.

بخوانید!
مجموعه داستان های شیوانا؛ آنچه امروز داری انتخاب دیروز توست ...

– تا حالا کسی ندیده که پیش آهنگ کتک بخورد؛ مخصوصا اگر از طایفه فتاح ها باشد…

∗∗∗∗∗

کریم، صبح، موقع نماز اسکندر و ننه، از جا بلند شد. لحاف کرباسی چرک و وصله پینه شده اش را کنار زد و به کمرش پیچ و تاپی داد. ننه را نگاه کرد؛ تند تند نمازش را می خواند. آخر نماز، به جای سه بار، پنج بار، شاید هم بیش تر دستانش را روی زانوهایش کوبید. طوری که مه تاب و کریم صدایش را بشنوند. دستانش را بالا برد و به جای دعا، گفت

-خدایا روم سیاه! بچه های دارای حاج فتاح، که به بنی بشری احتیاج ندارند، کمرشان دولا می شه، صبح به صبح، اما وای از   این تبر به کمر خورده های پاپتی…

اسکندر آهی کشید و همان طور که به عادت خانه ی فتاح برای همه چای می ریخت، گفت

-زن! ناشکری نکن. هنوز استخوان هاشان سفت نشده، درست می شن، ان شاالله

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید