سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و سوم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و سوم) ... شازده عزیز برای فرخ نامه نوشتم، متن نامه ام این بود: سلام نمی دانم این مدت کجا بودید؟

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند…

 

شب بیست سوم

شازده عزیز

برای فرخ نامه نوشتم، متن نامه ام این بود:

سلام

نمی دانم این مدت کجا بودید؟

یا چرا انقدر خسته و تکیده به نظر می رسید.

خیلی نگرانتان بودم. این چند روز که ندیدمتان مثل چند سال گذشت.

از همه بیشتر دلتنگی عذاب آور بود. امیدوارم اتفاق بدی برایتان نیفتاده باشد.

در فرصت مناسب مرا مطلع کنید، منتظرتان هستم.

خدا نگهدار

پریچهر

فردا باید این نامه را به او بدهم اما نمیدانم در آن خیابان شلوغ چطور این کار را انجام دهم…

شازده مرا ببخشید عشق مرا به این کارها وادار کرده است…

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا