مجله اینترنتی تحلیلک

سه شنبه/ 26 تیر / 1403
Search
Close this search box.
شیوانا - مجموعه داستان شیوانا

کمی بایست (مجموعه داستان های شیوانا)

شیوانا سری تکان داد و گفت: اسبت در هر ساعت چقدر جلو می رود؟ پسر با تعجب پاسخ داد: من که اسب ندارم! شیوانا به مغز پسر اشاره کرد و گفت: منظورم اسب مغزت است.

شیوانا کمی بایست

 مردی نزد شیوانا آمد و از او کمک خواست تا راه حلی برای مشکل پسرش پیدا کند.

مرد گفت: پسرم برای امتحان ورودی به مدرسه عالی امپراتور، خیلی تلاش می کند و شبانه روز درس می خواند، با وجود اینکه پسر باهوش و مستعدی است، همیشه نگران است که مبادا موفق نشود که به مدرسه امپراتور راه پیدا کند و همین نگرانی و استرس موجب اختلال در روند زندگی و سلامتی اش شده است و مدام در حال مطالعه درس های امتحان است. استاد! از شما می خواهم به منزل ما بیایی و من و همسرم را از نگرانی نجات بدهید.

شیوانا قبول کرد و به عنوان مهمان به خانه مرد رفت. وقتی وارد خانه شد درگوشه ای از باغ پسر لاغر و نحیفی را دید که روی زمین، در میان انبوهی از کتاب نشسته است و هراسان مشغول حفظ کردن جملاتی است. شیوانا در کنار او نشست و از او پرسید: امروز امتحان داری؟

پسرک به شیوانا نگاه کرد و گفت: نه چند ماه دیگر تا شروع امتحان وقت دارم ولی احساس می کنم حجم مطالبی که نمی دانم خیلی زیاد است.

شیوانا گفت: من هم حجم ندانسته هایم کم نیست. همه همینطور هستند، اگر زمان امتحان تو نزدیک نیست چرا خودت را هراسان و مضطرب می کنی؟

پسر با بی حوصلگی پاسخ داد: چرا نباشم؟ اگر از روز اول تولدم هم خواندن این مطالب را شروع می کردم باز هم وقت کم می آوردم، چه برسد به اینکه فقط سه ماه وقت داشته باشم.

شیوانا سری تکان داد و گفت: اسبت در هر ساعت چقدر جلو می رود؟ پسر با تعجب پاسخ داد: من که اسب ندارم! شیوانا به مغز پسر اشاره کرد و گفت: منظورم اسب مغزت است و ورق های کتابت را نیز مانند جاده فرض کن. بگو که در هر ساعت چند صفحه جلو می روی؟

پسر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: به خیلی چیزها بستگی دارد. به اینکه چقدر سر حال باشم یا اینکه مطلب چقدر قابل فهم باشد، به اینکه چه فکر و خیال هایی هم زمان به مغزم راه می یابد و خلاصه خیلی مسایل دیگر. ولی به طور معمول در هر ساعت پنج صفحه را خوب می خوانم.

شیوانا گفت: آیا تا به حال حساب کرده ای که اگر با این سرعت پیش بروی در زمان کوتاهی می توانی همه کتاب ها را تمام کنی؟

پسر گفت: البته! ولی باید زمانی را هم برای فراموشی در نظر بگیرم، گاهی صد صفحه می خوانم ولی در واقع سی صفحه اش پس از مدتی کوتاه از ذهنم می رود و مجبور می شوم دوباره مرور کنم. یا زمانی که خسته ام تعداد صفحات بیشتری از خاطرم می رود و بعضی روزها پیش آمده که روی چندین صفحه گیر افتاده ام. به طور کلی طوری که محاسبه کرده ام تا چند ماه دیگر نمی توانم همه کتاب های آزمون را چندین بار بخوانم!

شیوانا با تبسم گفت: به همین خاطر انقدر عجله می کنی و از تمام زندگی ات می گذری؟

پسرک سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: خب بله! شما هم اگر جای من بودید همین کار را می کردید! شیوانا با علامت نفی گفت: من اگر جای تو بودم به جای دویدن کمی می ایستادم و با مرور و انتخاب یک روش مطمئن و صحیح قطعاً زودتر به مقصد می رسیدم.

پسر هاج و واج به شیوانا خیره شد و گفت: می ایستادید؟! مگر می شود که کسی با ایستادن به مقصد برسد؟!

شیوانا گفت: بسیاری از اسب سواران دور میدانی آرام می چرخند و برخی سعی می کنند تندتر بچرخند و گمان می کنند که صرفا با سرعت می توانند موفق شوند، درحالی که اگر کمی آهسته و با تفکر حرکت کنند، با خستگی کمتر می توانند مسیر بهتری انتخاب کنند و به مقصد دلخواه برسند. تو الان نه غذا می خوری و نه استراحت می کنی و این باعث می شود اسب ذهنت ضعیف و خسته شود و سرعت و کیفیت پیش رویت کمتر شود، ضعفِ جسمانی و شتابِ ذهنیِ تو باعث می شود دچار استرس و تشویش شوی و کتابی که در مدت دو روز می توانی عمیق و مفید بخوانی، یک هفته یا یک ماه تو را در خود اسیر می کند.

وقتی روح و جسمت خسته باشد، به طور یقین امتیاز دلخواه و قابل قبولی نمی توانی در پایان آزمون هم بدست آوری، ولی کسی که آهسته، آرام و بدون آسیب به جسم و روحش درس خوانده بدیهی است که با قدم هایی مطمئن، موفق تر از تو خواهد شد. در این صورت تو در مقابل آنان خواهی باخت و فقط خودت، گمان می کنی که تمام قوایت را به کار برده ای در حالی که آنقدر خسته و ناآرام شده ای که به تمام توانایی ها و داشته هایت شک می کنی و از عهده آزمون بر نخواهی آمد.

پسر نگاهی به شیوانا کرد و به فکر فرو رفت. شیوانا نیز خداحافظی کرد و به مدرسه برگشت. یک هفته گذشت و پدر پسرک به دیدن شیوانا آمد و گفت: استاد! پسرم چند روزی است سرحال و چابک، خوش خلق و آرام شده و ساعت های خاصی را به مطالعه مشغول است و بقیه اوقات را به استراحت و کارهای متفرقه می پردازد.

او می گوید: با وجودی که اسب من آرام ایستاده است ولی مطمئن هستم که از همه تندتر می دود و برنده میدان خواهد شد.

من و مادرش متوجه منظور او نشدیم به همین دلیل آمده ام تا از شما سوال کنم که چطور ممکن است یک اسب ایستاده از همه سریع تر بدود؟!

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 

مجله اینترنتی تحلیلک

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x