یک روز شیوانا در اتاقش مشغول خواندن کتاب بود که یکی از دوستانش آمد و خبر داد که شاگرد قدیمی ات در شهری دور از راه و رسم معرفت فاصله گرفته و به راهی نادرست قدم گذاشته است.

شیوانا از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد و با عجله کوله بار مختصری بست و به سوی آن شهر سفر کرد.

پس از چند روز که به مقصد رسید بدون اینکه استراحتی بکند مستقیم سراغ شاگرد قدیمی اش را گرفت و بعد از ساعتی جستجو بالاخره توانست او را در محلی نامناسب پیدا کند.

شیوانا از دیدن آن شرایط که هیچگونه سنخیتی با شخصیت پسرک نداشت بسیار جا خورد و متاثر شد.

به طرف او رفت و مقابلش ایستاد. سری تکان داد و گفت: تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی من؟!

پسرک لبخند تلخی زد و گفت: استاد عزیزم!

من لیاقت درس های شما را نداشتم! حق من خیلی بدتر از این زندگی است. شما این همه راه آمده اید که به من چه بگویید؟ مرا تنها بگذارید!

شیوانا دستی بر شانه ی پسرک زد و با مهربانی گفت: من هنوز هم دوست تو هستم و آمده ام تا درس امروزت را بگویم و بروم.

پسرک با نگاهی مستاصل به استاد ادامه داد؛ یعنی شما این همه راه را فقط به خاطر من اینجا آمده اید؟

شیوانا با مهربانی گفت: من امروز این همه راه را فقط به خاطر دیدن تو آمده ام. لیاقت تو بیشتر از اینهاست…

آمده ام تا به تو بگویم: “هرگز با خودت قهر نکن”

هرگز نگذار دیگران وادارت کنند که خودت را محکوم کنی و با خودت قهر کنی!

بخوانید!
سه حکایت از مصیبت نامه؛ به بهانه بزرگداشت عطار نیشابوری

زمانی که با خودت قهر کنی، به سلامت ذهن و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر گونه بی حرمتی از طرف دیگران نسبت به خودت را می پذیری…

همیشه برای جبران خطاهای زندگی ات به خودت فرصت بده و با خودت آشتی باش.

شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و از او خداحافظی کرد و به سوی دهکده بازگشت. دلش می خواست پسرک تصمیم درستی برای زندگی اش بگیرد، به همین دلیل او را تنها گذاشت تا بتواند بهتر به حرف هایشان فکر کند.

چند هفته ای گذشت.

شیوانا در کلاس درس مشغول صحبت با شاگردانش بود که خبر دادند همان پسرک برای دیدنش به مدرسه آمده است.

شیوانا آنقدر از شنیدن این خبر خوشحال شد که بلافاصله با عذرخواهی کلاس را ترک کرد و به استقبال پسرک رفت.

با صحنه ای مواجه شد که باورش نمی شد، پسر جوان لباس هایی مرتب به تن داشت و بسیار سرحال بود و هیچ گونه نشانه ای از ناامیدی گذشته در چشمانش دیده نمی شد.

استاد او را با مهربانی در آغوش گرفت و  آرام در گوشش گفت:

اکنون که با خودت آشتی کرده ای، یادت باشد که از خودت طرفداری و حمایت کنی.

همیشه از روح و جسم خودت دفاع کن و به هیچکس اجازه نده که با یادآوری گذشته ات باعث ناراحتی و سرافکندگی ات بشود.

و نیز هرگز به خودت توهین نکن تا دیگران هم به خودشان اجازه ندهند به شخصیتت اهانت کنند.

اگر برای خودت احترام قائل باشی دیگران هم به بهترین نحو با تو رفتار خواهند کرد.

بخوانید!
مجموعه داستان های شیوانا؛ نواندیشی و روشنفکری

پسرک لبخندی از سر شوق و رضایت بر لب داشت و لحظه به لحظه با سخنان شیرین شیوانا بیشتر آرام می گرفت.

دستان استاد را در دستانش گرفت و به او گفت که از فردا دوباره به کلاس باز خواهد گشت، چرا که احساس می کند هنوز به گفته ها و نصایح شیوانا نیاز دارد و دلتنگ سخنان شیرین استاد است.

شیوانا که از دیدن روحیه شاگردش بسیار خوشحال شده بود، کلاس که تمام شد تا خانه قدم زنان رفت و در راه خدا را شکر می کرد که پسرک توانسته با آرامش بهترین روش را برای زندگی اش انتخاب کند.

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید