دوشنبه/ 5 مرداد / 1405
در ضعف و پیری - باب ششم گلستان سعدی

حکایت وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادرم زدم

در این مطلب حکایت وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادرم زدم را با معنی کامل برای شما آورده ایم. امیدواریم از مطالعه این مطلب لذت ببرید.

حکایت وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادرم زدم

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کُنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟

حکایت وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادرم زدم

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

گر از عهد خُردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیر مردی و من پیرزن

بیشتر بخوانید:

 

مجله اینترنتی تحلیلک

2 دیدگاه دربارهٔ «حکایت وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادرم زدم»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا