شب پنجاه و سوم

 

شازده عزیز

باران به درگاه چوبى پنجره می خورد و بوى چوب خیس در اتاق ها پیچیده است.

چند روزى است صداى خودم را درست و حسابى نشنیده ام. از بس کم حرف می زنم صداى خودم دارد یادم می رود. حوصله همه را سر برده ام.

آقا بزرگ هم انگار نه انگار، دارد با سکوتش مرا دیوانه مى کند.

مادر هم فکر می کند با این بى تفاوتى اش مى تواند فکر مرا نسبت به فرخ عوض کند. اصلا حرفى از ماجراى آن روز نزده است. مطمئنم او مى داند بین آقا بزرگ و فرخ چه گذشته است اما اصلا به روى خودش نمى آورد.

من این روزها روى دنده لج افتاده ام و لام تا کام با کسى حرف نمى زنم ولى آن ها نمى دانند این سکوت طولانى یک روز برایشان دردسر ساز می شود.

تصمیم گرفته ام بى خبر بروم، تنهاى تنها… حتى اگر خبرى از فرخ نشود باز هم میروم…

 

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!
هرچه گفتم، آن منم!؛ به بهانه بزرگداشت عطار نیشابوری

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید