مجله اینترنتی تحلیلک

یکشنبه/ 9 اردیبهشت / 1403
Search
Close this search box.
نظامی - خسرو و شیرین

نگاهی به خسرو و شیرین / به بهانه بزرگداشت نظامی

به بهانه بزرگداشت نظامی نگاهی به خسرو و شیرین یکی از زیباترین آثار ادبیات فارسی می اندازیم. چو دل در مهر شیرین بست فرهاد / برآورد از وجودش عشق فریاد / به سختی می‌گذشتش روزگاری / نمی‌آمد ز دستش هیچ کاری...

نگاهی به خسرو و شیرین / به بهانه بزرگداشت نظامی

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین
شده هوش از سر فرهاد مسکین

سخنها را شنیدن می توانست
ولیکن فهم کردن می ندانست

بزرگداشت نظامی

به بهانه بزرگداشت نظامی شاعر و داستانسرای بی بدیل ادبیات فارسی نگاهی به داستان خسرو و شیرین می اندازیم.

زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

بعد از آنکه فرهاد حوضی-آن چنان که شیرین طلب کرده بود- را ساخت، شیرین به دیدن آن آمد و شراره عشق را در وجود فرهاد انداخت.

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد
برآورد از وجودش عشق فریاد

به سختی می‌گذشتش روزگاری
نمی‌آمد ز دستش هیچ کاری

نه صبر آنکه دارد برگ دوری
نه برگ آنکه سازد با صبوری

فرو رفته دلش را پای در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل

زبان از کار و کار از آب رفته
ز تن نیرو، ز دیده خواب رفته

چو دیو از زحمت مردم گریزان
فتان خیزان‌تر از بیمار خیزان

زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

گرفته کوه و دشت از بیقراری
وزو در کوه و دشت افتاده زاری

سهی سَروش چو شاخ گل خمیده
چو گل صد جای پیراهن دریده

ز گریه بلبله، وز ناله بلبل
گره بر دل زده چون غنچه گل

غمش را در جهان غمخواره‌ای نه
ز یارش هیچ گونه چاره‌ای نه

دوتا زان شد که از ره خار می‌کند
چو خار از پای خود مسمار می‌کند

نه از خارش غم دامن دریدن
نه از تیغش هراس سر بریدن

ز دوری گشته سودائی به یکبار
شده دور از شکیبائی به یکبار

ز خون هر ساعت افشاندی نثاری
پدید آوردی از رخ لاله زاری

نگاهی به خسرو و شیرین / به بهانه بزرگداشت نظامی

ز ناله بر هوا چون کِله بستی
فلک‌ها را طبق در هم شکستی

چو طفلی تشنه کابش باید از جام
نداند آب را و دایه را نام

ز گرمی برده عشق آرام او را
به جوش آورده هفت اندام او را

رسیده آتش دل در دماغش
ز گرمی سوخته همچون چراغش

ز مجروحی دلش صد جای سوراخ
روانش بر هلاک خویش گستاخ

بلا و رنج را آماج گشته
بلا ز اندازه، رنج از حد گذشته

چنان از عشق شیرین تلخ بگریست
که شد آواز گریش بیست در بیست

دلش رفته قرار و بخت مرده
پی دل می‌دوید آن رخت برده

چنان در می‌رمید از دوست و دشمن
که جادو از سپند و دیو از آهن

غمش دامن گرفته و او به غم شاد
چو گنجی کز خرابی گردد آباد

ز غم ترسان به هشیاری و مستی
چو مار از سنگ و گرگ از چوبدستی

دلش نالان و چشمش زار و گریان
جگر از آش غم گشته بریان

علاج درد بی‌درمان ندانست
غم خود را سر و سامان ندانست

فرو مانده چنین تنها و رنجور
ز یاران منقطع، وز دوستان دور

گرفته عشق شیرینش در آغوش
شده پیوند فرهادش فراموش

نه رخصت کز غمش جامی فرستد
نه کس محرم که پیغامی فرستد

گر از درگاه او گردی رسیدی
به جای سرمه در چشمش کشیدی

و گر در راه او دیدی گیایی
ببوسیدی و بر خواندی ثنایی

به صد تلخی رخ از مردم نهفتی
سخن شیرین جز از شیرین نگفتی

چنان پنداشت آن دلدادهٰ مست
که سوزد هر که را چون او دلی هست

کسی کش آتشی در دل فروزد
جهان یکسر چنان داند که سوزد

چو بردی نام آن معشوق چالاک
زدی بر یاد او صد بوسه بر خاک

چو سوی قصر او نظاره کردی
به جای جامه جان را پاره کردی

چو وحشی توسن از هر سو شتابان
گرفته انس با وحش بیابان

ز معروفان این دام زبون گیر
برو گرد آمده یک دشت نخجیر

یکی بالینگهش رُفتی، یکی جای
یکی دامنش بوسیدی، یکی پای

گهی با آهوان خلوت گزیدی
گهی در موکب گوران دویدی

گهی اشک گوزنان دانه کردی
گهی دنبال شیران شانه کردی

به روزش آهوان دمساز بودند
گوزنانش به شب همراز بودند

نمودی روز و شب چون چرخ ناورد
نخوردی و نیاشامیدی از درد

بدان هنجار کاول راه رفتی
اگر ره یافتی، یک ماه رفتی

زاری کردن فرهاد از عشق شیرین / به بهانه بزرگداشت نظامی

اگر بودیش صد دیوار در پیش
ندیدی تا نکردی روی او ریش

و گر تیری به چشمش در نشستی
ز مدهوشی مژه بر هم نبستی

و گر پیش آمدی چاهیش در راه
ز بی پرهیزی افتادی در آن چاه

دل از جان بر گرفته وز جهان سیر
بلا همراه در بالا و در زیر

شبی و صد دریغ و ناله تا روز
دلی و صد هزاران حسرت و سوز

ره ار در کوی و گر در کاخ کردی
نفیرش سنگ را سوراخ کردی

نشاطی کز غم یارش جدا کرد
به صد قهر آن نشاط از دل رها کرد

غمی کان با دلش دمساز می‌شد
دو اسبه پیش آن غم باز می‌شد

ادیم رخ به خون دیده می‌شست
سهیل خویش را در دیده می‌جست

نخفت، ار چند خوابش می ببایست
که در بر دوستان بستن نشایست

دل از رخت خودی بیگانه بودش
که رخت دیگری در خانه بودش

از آن بُد نقش او شوریده پیوست
که نقش دیگری بر خویشتن بست

نیاسود از دویدن صبح تا شام
مگر کز خویشتن بیرون نهد گام

ز تن می‌خواست تا دوری گزیند
مگر با دوست در یک تن نشیند

نبود آگه که مرغش در قفس نیست
به میدان شد ملک، در خانه کس نیست

چنان با اختیار یار در ساخت
که از خود یار خود را باز نشناخت

اگر در نور و گر در نار دیدی
نشان هجر و وصل یار دیدی

ز هر نقشی که او را آمدی پیش
به نیک اختر زدی فال دل خویش

کسی در عشق فال بد نگیرد
و گر گیرد، برای خود نگیرد

هر آن نقشی که آید زشت یا خوب
کند بر کام خویش آن نقش منسوب

به هر هفته شدی مهمان آن حور
به دیداری قناعت کردی از دور

دگر ره راه صحرا برگرفتی
غم آن دلستان از سر گرفتی

شبانگاه آمدی مانند نخجیر
وزان حوضه بخوردی شربتی شیر

جز آن شیر از جهان خوردی نبودش
برون زان حوض ناوردی نبودش

به شب زان حوض پایه هیچ نگذشت
همه شب گرد پای حوض می‌گشت

در آفاق این سخن شد داستانی
فتاد این داستان در هر زبانی

 

بزرگداشت شاعر بزرگ و بلندپایه ادبیات فارسی نظامی گنجوی فرخنده باد.

 

مجله اینترنتی تحلیلک

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x