یکشنبه/ 18 مرداد / 1405
باب پنجم گلستان

حکایت دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم

در این مطلب حکایت دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم را به همراه معنی کامل برای شما آورده ایم. امیدواریم از مطالعه این مطلب لذت ببرید.

حکایت دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم

یاد دارم که در ایّام پیشین من و دوستی، چون دو بادام مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق غیبت افتاد.

پس از مدتی باز آمد و عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی.

گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

حکایت دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم
حکایت دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم

یار دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
بازگویم که کسی سیر نخواهد بودن

بیشتر بخوانید:

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا