شنبه/ 24 مرداد / 1405
مولوی - مثنوی - داستان
ادبیات

بیان و شرح یک داستان از مثنوی معنوی مولوی (۲)

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی روایت می کند که؛ به شخصی ناشنوا خبر دادند که همسایه ات بیمار شده است. او خواست که حق همسایگی را ادا کند و به عیادت بیمار برود ولی پیش خود گفت: من با این گوش کر از سخن بیمار چیزی نمی فهمم! ولی چاره ای نیست، باید مراتب ادب را پاس بدارم و به عیادت همسایه رفت.

پیمایش به بالا